ابو بكر سوسى
نام وى محمد بن ابراهيم صوفى است به شام بوده ، توفي بدمشق في ذي الحجة سنة ست وثمانين وثلاثمائه .
شيخ الاسلام گفت : وى شبى گفت كه ما را كسى بايد كه چيزى برخواند ، لختى جستند نيافتند ، وشيخ ابو بكر همچنان طلب مىكرد ، از بس كه وى مىگفت يكى گفت اى شيخ كس نمىيابم ، امّا در اين نزديكى ترسائى « 1 » است مطرب اگر ببايد بياريم ، گفت : بايد برويد وبياوريد !
رفتند وى را بياوردند ، چيزى خورده بود ، وى را بنشاندند ، وى بخواند : القوم اخوان صدق بينهم نسب .
كارى برخاست كه از نيكوئى وخوشى ، وقت همهكس خوش گشت ، وشيخ در شوريد ، چون فارغ شدند از سماع مطرب را قذف افتاد و بر سجادهء شيخ قى كرد ، شيخ گفت : هيچ مگوئيد ، همچنانش به سجاده در پيچيد وپراكنده شويد و جاى ديگر خواب كنيد .
چون روز شد مطرب به هوش آمد ، خود را در سجاده ديد پيچيده و در صفهء قنديل آويخته ، متحيّر بماند بانگ برآورد كه : از بهر خدا اين چه حالت است و من اينجا چون افتادم ؟ يكى فراز آمد ووى را از حال وى خبر كرد كه چه بود و چه رفت ، وى پيرايهء خود بشكست ، وتوبه كرد ، وجامه دريد ، ومرقع در پوشيد و از جملهء اصحاب وى شد ، و چون شيخ از دنيا برفت به پيرى خانقاه او را بنشاندند .
هامش
( 1 ) مصدر : برنائى .