خوانندهاى برخواند :
كلّ بيت أنت ساكنه * غير محتاج إلى السرج
وجهك الميمون حجّتنا * يوم يأتي الناس بالحجج
لا اباح اللَّه لي فَرَجاً * يوم أدعوا منك بالفرج
ابو القاسم سايح دست راست برآورد وبانگ زد وبيفتاد ، بنگريستند برفته بود .
شيخ الاسلام گفته كه : يكى از اين طايفه گفت كه : در نيشابور حادثهاى بود كه مردم از شهر بيرون رفته بودند ، من در مسجدى بودم ، و در كنج آن مسجد درويشى بود گويندهاى در آمد درويش وى را گفت : چيزى بگو ، وى برخواند :
ألقيت بيني و بين الحبّ معرفة * لا تنقضي أبداً أو ينقضي الأبد
لُا خرجنّ من الدنيا وحبّكم * بين الجوارح لم يشعر به أحد
آن درويش بيفتاد ومىطپيد تا ميان دو نماز آنگاه بياراميد ، چون بنگريستم برفته بود .
شيخ الاسلام گفت كه : صوفىاى در شهر ابله كه ميان بصره و كوفه است مىرفت ، به پاى كوشكى رسيد ، و بر آن كوشك مهترى بود ، و پيش وى كنيزكى مغنّيه مىخواند ، آن صوفى آواز وى بشنيد كه مىخواند :
كل يوم تتلون غير هذا بك أحسن * كل يوم تتحول غير هذا بك أجمل
درويش را خوش آمد و بر وى سوگند خورد ، وگفت : يا جارية باللَّه وبحياة مولاك لا عدت عليّ هذا البيت ، كنيزك تكرار مىكرد ، خواجه كنيزك را گفت :
چرا تكرار مىكنى ونمىگذرى ؟ گفت : در زير كوشك درويشى است وقت وى خوش است از بهر وى مىگويم ، خواجه سر فرود كرد و آن غريب را ديد