پس شيخ خواست كه روى خود پاك كند ، از وى تا آن ريسمان كه منشفه بر آن بود بيست گز بود ، دست فراز كرد ومنشفه برداشت ، ندانم كه دستش دراز شد يا منشفه پيش وى آمد ، آنگاه بيرون آمدم پيش ابن عطا رفتم وپيغام بگذاردم ، گفت : اگر وى را ببينى بگو اگر مرا بگذارند .
شبى با هفتاد مريد ركوه دار به بيت المقدس در آمد ، و در آن وقت قنديلها نشانده بودند ، رهبانان را گفت : اين قنديلها را كى برافروزند ؟ گفتند :
سحرگاه ، گفت : تا سحر دير بود ، به انگشت سبّابه اشاره كرد گفت اللَّه ، نورى از انگشتش بيرون آمد ، وچهارصد قنديل به آن نور برافروخت ، و آن نور به انگشت باز آمد .
رهبانان گفتند : تو بر كدام ملّتى ؟ گفت : بر ملّت حنفيان ، كمتر حنفىام از امّت محمد صلى الله عليه و آله ، آنگاه رهبانان را گفت : كدام دوستتر مىداريد نشستن من پيش شما يا رفتن ؟ گفتند : حكم تو است ، گفت : يارانم گرسنهاند وبىنفقه ، سيزده هزار درهم پيش شيخ آوردند ، هنوز صبح بر نيامده بود كه جمله را صرف كرد ، آنگاه بيرون رفت .
شخصى طوطىاى داشت كه مرده بود ، حلّاج گفت : خواهى زنده كنم وى را ؟ گفت : خواهم ، اشارت كرد به انگشت وى برخاست زنده « 1 » .
فارس بن عيسى بغدادى
از خلفاى منصور حلّاج است ، گويد كه : حلّاج را پرسيدم كه مريد كيست ؟ گفت : مريد آن است كه از نخست نشانهء قصد خود اللَّه تعالى را سازد ،
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 152 - 154 .