تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
تعالى را در خواب ديدم ، گفتم : خداوندا اين چه بود كه با حسين كردى بندهء خود ؟ ! گفت : سرّ خود بر وى آشكار كردم با خلق بازگفت ، وى را عطائى دادم رعنا گشت ، خلق را با خود خواند . شيخ الاسلام گفت : آن كشتن حلّاج را نقص است نه كرامت ، و در آنچه مىگفت ناتمام بود . شيخ ابو عبداللَّه خفيف گويد : كه به حيلهء بسيار در زندان شدم سرائى نيكو ديدم و فرش نيكو ومجلسى نيكو ، ريسمانى بسته ، ومنشفه بر آن افكنده ، وغلامى نيكو روى ايستاده ، گفتم : شيخ كجاست ؟ گفت : در سقايه ، گفتم : چندگاه است كه خدمت شيخ مىكنى ؟ گفت : هيجده ماه ، گفتم : در اين زندان چه مىكند ؟ گفت : با سيزده من بند آهنى هر روز هزار ركعت نماز مىگزارد . آنگه گفت كه : اين درهاى خانه‌ها كه مىبينى در هريك زندانى است ، در آن دزدى يا خونى هستند ، پيش ايشان مىرود وايشان را نصيحت مىكند ، وسبلت و موى ايشان مىچيند ، گفتم چه مىخورد ؟ گفت : هر روز خوانى با الوان طعام پيش او مىآورم ، ساعتى در همه نگاه مىكند ، آنگاه سر انگشت بر آن مىزند وزمزمه مىكند ، و از آن هيچ نمىخورد ، آنگاه از پيش او برمىگيرم . در آن سخن بوديم كه از سقايه بيرون آمد با روى نيكو وقامتى نيكو ، صوفى سفيد پوشيده ، فوطهء رملى بر سر بسته ، به طرف « صفه » برآمد ، مرا گفت : اى جوان از كجائى ؟ گفتم : از فارس ، گفت : از كدام شهر ؟ گفتم : شيراز ، خبر مشايخ از من پرسيد ، تا به حديث ابن عطا رسيدم ، گفت : اگر وى را ببينى بگوى زنهار آن رقعه‌ها را نگهدار .