غير من كسى نشنود ، ناگاه خون از رگهاى گردن وى بگشاد كه پنداشتى از آنجا فصد كردهاند ، و همچنين مىبود تا بىهوش شد وبيفتاد ، وى را برگرفتند وخونها را بشستند وخرقه بر آن موضع بستند .
وهم وى گفته : كه شيخ ابو طالب خزرج گفته كه : ميان من وابن زيزى در اخلاص سخنى مىگذشت ، واصحاب بر آن بودند كه شب در خانهء من باشند ، هر وقت كه من سخنى گفتم ، گفت باش تا شب بيايد ، و من هيچ نمىدانستم كه او چه مىگويد .
چون برخاستم ابن زيزى گفت : انتظار من نبريد كه من بىگاه خواهم آمد ، ما طعام خورديم ، ونصيب وى گذاشتيم ، چيزى از شب گذشته بود كه آمد و به طهارت خانه رفت ، گفتيم مگر طهارت مىكند ، واو با خود « دفى » داشت آنجا پنهان مىكرده ، پس بيرون آمد .
چون پاسى از شب گذشت و مردم آرام گرفتند ما با خاطر خوش و وقت صافى نشسته بوديم ، كه ابن زيزى برخاست و « دف » پنهان كرده را بيرون آورد ، وآغاز دف زدن وسرود گفتن كرد ، همسايگان همه جمع شدند ونظاره مىكردند ، با همسايگان گفت : شايد كه ابوطالب چون تنها باشد با شما چنينها نكند ، ما اين از وى آموختهايم واو شيخ ماست در اين كارها ، پس دف مىزد وسرود مىگفت وبازى مىكرد ، و با همسايگان سخن مىگفت ، ابوطالب گفت : هنوز سحر بود كه خانه را خالى كردم و به محلّهء ديگر رفتم چون بامداد شد گفتم توبه كردم كه ديگر هرگز ذكر اخلاص نكنم « 1 » .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 132 و 133 .