مىشوم ومىآيم نه دل و نه وقت من ؛ خود ندانم در چهام ، آن شب حق تعالى را به خواب ديد كه وى را گفت : اى پسر موفّق آيا تو به خانهء خويش خوانى كسى را كه نخواهى ؟ اگر من تو را نخواستمى نخواندمى ونياوردمى « 1 » .
ابو عبداللَّه بسرى
مىگويند كه : چون رمضان شدى ابو عبيد به خانه در آمدى و اهل بيت را گفتى كه در خانه را بر او بستند ، وسوراخى بگذاشتند ، و هر شبى نانى در آنجا بينداختند ، چون روز عيد آمدى در خانه باز كردند ، آن سى نان در زاويهء خانه نهاده بودى ، نه هيچ خورده و نه آشاميده و نه خواب كرده ، وسىشبانه روز بر يك طهارت نماز كرده .
گويند كه ابو عبيد به غزا رفت بر اسب كرّهاى سوار بود ، در اثناى راه آن كرّه بيفتاد وبمرد ، گفت : خداوندا اين اسب كرّه را عاريت به من ده چندان كه به غزا برسم ، اسب كرّه از زمين برخاست زنده ، و چون از غزا فارغ شد و به « بسرى » رسيد ، پسر خود را گفت زين اسب كرّه را بردار ، پسر گفت : گرم است و عرق دارد ، گفت : بردار كه وى عاريتى است ، چون زين را از وى برداشت بيفتاد وبمرد « 2 » .
ابوبكر كسائى دينورى
شيخ ابو الخير عسقلانى گفته كه : چون ابوبكر كسائى در خواب شدى از
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 108 .
( 2 ) نفحات الانس : 112 و 113 .