بنگر با نظر فهم در آن عِقْد صحيح تا نماند دگرت دل پى ايشان مخروص « 1 »
از حرف « الف » اين غزل قلمى مىشود :
غزل
گنجينهء مكر وساحرى را * رونق دِهِ دين سامرى را
از روى ضلالت وغوايت * غارت زده شرع جعفرى را
از سعى بليغ همچو ابليس * افراخت لواى كافرى را
آموخته از فسون وتلبيس * در بحر عِمى شناورى را
گَه كرده مباح نرد وشطرنج * گه كرده حلال مسكرى را
گه سالك مسلك شقاوت * گه قائد طور فاجرى را
گه ساده پرست و گاو مرشد * مر ساده رخان آذرى را
گاهى زده دم ز كشف باطن * گه مظهر سرّ ظاهرى را
گه مُثبت شرك ارتداد است * گه معلن كفر ومدبرى را
گاهى به أنا الحق است مشعوف * گه مدعى پيمبرى را
گه قائل إنّنى أنا اللَّه * گاهى خلف است عسكرى را
گه گفته كه لا إله غيرى * گه كرده قبول چاكرى را
إنّى لأظنّ كاذباً فاش * گفته است رسول داورى را
گاهى به مريد كرده طاعت * گه داده مراد مشترى را
تا پشت نداده بر مريدان * نگرفت لواى سرورى را
تا سفره نداد روز دعوت * مجذوب نشد قلندرى را
هامش
( 1 ) مخروص / مظنون بودن ، حدس زدن .