داشت در انگشت خود بنشاند .
كل اگر طبيب بودى سر خود علاج كردى .
پس بندگى شما او را وخدائى او شما را شبيه است به آن قضيّه تعجّب افزا :
نظم
عربى مفلسى ز اهل هجر * به خراسان كشيد رخت سفر
داشت ميل نيابت حجّى * هركه را ديد گفت : يا حجّى
كيف أصبحت ؟ كيف كيف الحال ؟ * مرده كس از شماست در امثال
چه عجب پس شما نمىميريد * آمدى حجّه از شما گيرد
ميشناسى شما كه خوش مرد است * حجّ جدّ شما پدر برداست
به همين نحو در تمام ديار * بود در فكر حجّ استيجار
تا يكى كرد روزى او شادش * برد و يك حجهّ به او دادش
چون كه عزم رجوع كرد عرب * كرد قبر منوب عنه طلب
بر سر قبر او نمود درنگ * مىزد از دست قهر به روى سنگ
صيحة صاح قال يا عجمى ! * إسمع إفهم واستمع كلمى
ما شدى نائب از براى شما * كه كنى امر حجّ به مكّه ادا
بيشتر پا نمىگذارد ما * چون رسيدى به شهر خود لحسا
نكنى دل به كعبهء ما جمع * گو بسوزد شما به قبر چه شمع
چارهء كار خويش را در خاك * بكند نيست هيچ ما را باك
خير وافر ز حقّ تو مىگيرى * خود نرفته به كعبه مىميرى
ما چرا از براى خير شوى * مىكشى رنج زحمت ره وى