تويسركانى كه استادم بود را شناختم ، ديگران را نشناختم . پيغمبر اكرم ( ص ) فرمودند كه چوب و فلك بياوريد . فوراً حاضر كردند . دستور دادند كه ملا محمد كاشانى را بخوابانيد و چوب بزنيد كه ديگر از اين كارها نكند .
من از ترس و وحشت مى لرزيدم و قدرت تكلّم نداشتم . مرحوم حاج ملا حسينعلى به خدمت ايشان اظهار كرد : او را به من ببخشيد ، او طلبه بدى نيست ، اشتباه كرده است . و شروع كرد به عذرخواهى . حضرت رسول ( ص ) مرا به استادم بخشيدند . از وحشت از خواب پريدم . قبل از اذان صبح بود ؛ دانستم كه عمل ديشب من كه طلاب را دعوت كردهام و آنها را از مطالعه بازداشتهام عمل اشتباهى بوده ، و اين عمل عيش و سرور در شب عيد الزهراء از جهت ديگرى ممدوح است ، و الا وقت و عمر را نبايد بيهوده تلف كرد .
5 . نقل كرد آن سيد جليل حاج آقا محمد مقدس از همان عالم محقق ملا محمد كاشانى كه فرموده بود : شبى در ايام تحصيل تاريخ مطالعه مىكردم . جنگ جمل را مىخواندم . به آنجا رسيدم كه محمد بن حنفيه شتر عايشه را پى كرد ، حضرت على ( ع ) به محمد بن ابى بكر فرمودند : خواهرت را درياب و مگذار به او اذيتى شود . پيش خود در دل گفتم ( و يا به زبان راندم ) : يا على ! چرا نگذارديد عايشه را بكشند و كار را تمام كنند ؟ خوابيدم ، در عالم رؤيا ديدم كه حضرت امير ( ع ) به من فرمودند : ملا محمد ! تو هم به من ايراد مىگيرى ؟ ! ( و يا تو هم مثل ديگران به من ايراد مىگيرى ؟ ! ) .
وحشت زده از خواب پريدم و استغفار كردم و اظهار داشتم : يا على ! من از روى عقيده قلبى چنين مطلبى اظهار نكردهام ، بلكه شوخى بوده است . و مرحوم آخوند ملا محمد كاشانى هر وقت اين حكايت را نقل مىكرده است مىفرموده است : شوخى بود ، و استغفار مى نموده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . به نقل از دفتر خاطرات مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى ، نسخه خطى .