تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
مادر بچه‌ها بدون آن كه اظهار نمايد ، چون وضع مرا ديد كمى مرا تسلّى دارد و اظهار بشاشت و خوشحالى كرد . روز دوم از خانه بيرون شدم ، و در اين روز به چند نفر از كسبه جهت قرض كردن رجوع كردم . همه جواب يأس دادند ، و حتى خواستم از بقّال و قصّاب و نانوا چيزى قرض كنم ، اظهار داشتند : بدهى شما زياد شده و تا حساب قبلى را تصفيه نكنيد چيزى ديگر به شما نخواهيم داد . خلاصه اين روز هم بدين ترتيب سپرى شد ، و خانواده از اين بابت اظهارى نكرد ، و حال آن كه من و او دو روز بود كه چيزى نخورده بوديم ، و او بايد بچه را هم شير بدهد . در هر صورت ، صبح روز سوم موقعى كه وارد مدرسه صدر شدم ، خواستم بروم به سمت جايگاه هميشگى خود كه در آن درس مىگفتم ، و آن مسجد پشت بازار نجّارها بود ؛ مرحوم آخوند كاشى را ديدم كه به سمت من مىآيد . مرحوم آقا شيخ على يزدى فرموده بودند : به واسطه اختلاف مشرب و سليقه ، من نه تنها ارادتى به آخوند كاشانى نداشتم ، بلكه او را نيز بد مىدانستم ؛ چون وى مردى عارف و حكيم بود . نخواستم كه با او روبرو شوم ؛ زيرا در اين صورت جهت حفظ ظاهر مجبور بودم كه به او احترام كنم ، و از روى عقيده قلبى او را بد و فاسق مىدانستم . راه خود را برگرداندم . او نيز راه خود را به سمت من بگرداند ، تا بالاخره رو به روى هم قرار گرفتيم . ناچار سلام كردم . ايشان پس از جواب فرمودند : آقا شيخ على ! بيا . بدون اختيار دنبال ايشان روانه شدم . وارد حجره شد ، من نيز وارد شدم . در سر جاى خود نشست ، مرا نيز دستور داد بنشين . نشستم . مبلغ پنجاه ريال پول نقد از زير تشكچه خود خارج كرده و مقابل من گذارد . فرمود : بردار و مصرف كن . من از روى عقيده خود كه او را خوب نمىدانستم ، نمىتوانستم از او چيزى به عنوان هديه يا هر عنوان ديگر كه باشد قبول كنم ؛ اظهار داشتم احتياج ندارم . مجدداً فرمود : بردار و جهت خانواده خود مصرف كن . من نيز اظهار عدم احتياج و بىنيازى نمودم . در اين موقع آخوند متغيّر شده ، به شدّتى كه رنگ رويش سياه شد ، و
فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 436 | الشيخ رحيم القاسمي