تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
نقيب به زبان تركى [ گفت ] : خوش گلده سزاما والى بغداد اگه كن ده معزول الده هرايشن وار سزصبراله سز تاآيره والى گلسن ، « 1 » بنده به فارسى [ گفتم ] : صحيح مىفرمائيد ، خيلى خوب است اگرچه تركى نمىدانم اما معزولى والى بغداد را دانستم ، انشاء الله چند روز مىمانم تا والى ديگر وارد شود . نقيب [ گفت ] : من فارسى « بلمرم صبراله سزتا مترجم گلسن سره دانش سز » « 2 » بنده [ گفتم ] : وقت ندارم و روز ، شام است استدعى دارم مرخصم بفرمائيد كه حضرت شيخ را زيارت نموده ، به منزل برگردم . نقيب [ گفت ] : « اينده گدر سز صبا سحر تشريف گتر سز تا بفراغت صحبت ايماخ » ، « 3 » بنده ، خيلى خوب گفته و بعداز صرف نهار عيدى خداحافظى نموده و از آنجا خارج شده ،

[ سياحت در شهر بغداد ]

به زيارت شيخ عبدالقادر و سياحت بارگاه و محل مدفن او رفته ، مقصود دل حاصل كردم و سعادت خان افغان و چند نفر از افاغنه ديگر كه در آنجا خادمى واقامت دارند ، ديدن نموده ، بعد از رسيدگى به حالات يكديگر از محل بارگاه شيخ خارج شده ، افاغنه مذكور خيلى راه مشايعت كردند و از آنها خداحافظى طلبيده . در سر قبرستان ، ميان شهر بغداد رسيدم ، چرخ فلك بزرگى را ديدم كه داراى هشت صندوق بود و هر آدمى يك قمرى داده ، سوار آن صندوق‌ها شده بالا و پائين مىرفتند و جمعى از زنان و مردان و جوانان صاحب منصب نظامى در اطراف آن چرخ ايستاده ، به نوبت سوار صندوق‌ها مىشوند بنده هم به سياحت ايستادم و چون لسان عربى را به خوبى نمىدانستم ، لال بودم . ناگاه يكى از صاحب منصبان نزديك آمده دست مرا گرفت و دلالت بنشستن صندوق نموده ، بنده هم به خواهش آن نشستم و با آن جوان ، زبان تركى را پيش گرفته ، به صحبت مشغول و رفيق
هامش
( 1 ) . خوش آمدى ، والى بغداد معزول گرديده و شما صبر كنيد تا والى جديد بيايد . ( 2 ) . من فارسى نمى دانم ، صبر كن تا مترجم بيايد و بعد صحبت كن ( 3 ) . الان برو و فردا صبح تشريف بياور تا با فراغت صحبت كنيم