بنده چون سياحت آنها را لازم دانستم قدرى تامل نمودم ، دختران كه مرا ديدند به زبان تركى آواز نمودند كه بيائيد با ما چرخ بخوريد . اول نكول « 1 » كردم ، آخر از اصرار آنها رفته دست به ريسمان گرفته ، ديدم طنابها ابريشمى است و به چرخ بالا شده ، با ايشان هم خيال شدم ، يعنى چرخ خوردن آن شاخهها خيلى شيرين و با سياحت بود و تا يك ساعت مشغول چرخ و صحبت با دختران اعراب بودم و هر كدام دانه ليمو و نارنج و پرتغالى « 2 » تعارفم كردند ، ناگاه ، طناب چرخ پاره شده و افتادم .
چون جاى خجالت بود خود را به حالت ضعف انداختم دختران اعراب كه اينطور ديدند ، همه دويده يكى كه درميان آنها بزرگتر و بافراست بود مرا در كنار گرفته سرم را بزانوى خود گذاشت و شانههايم را قدرى [ 37 ] ماليد ، تا حال آمدم .
آنوقت آخ و اوفى گفته ، دست به اندام خود زدم كه تمام بدنم نرم شده و آنها به زبان تركى و عربى و فارسى از من دلجوئى مىكردند ، و هر كدام محض مداومت مرا به خانه خود طلب مىنمودند اما چون وقت شام بود از آنها سوا شده لنگان لنگان به خانه رفتم .
الحاصل ، صبح روز ششم [ ذى الحجه ] : از قزل رباط حركت نموده ، عازم شهربان « 3 » شديم و دربين راه گل و لاى زيادى بوده ، دو ساعت به غروب ما نده وارد شهر وان شده ، به كاروانسراى حاجى اسماعيل نام كه آدم صحيح و خوش قولى است ، اطراق كرديم ، مسافت پنج فرسنگ .
شهر بان ، قصبه اى است داراى سه هزار و دويست خانوار نفوس و داراى همه اشياءخوراكى و غيره خصوص نار كه نهايت فراوان و ارزان است .
اهالى آن ، قدرى آب شسته تر از مردم قزل رباطاند ، هوايش گرم و زراعات زياد دارند . و در اين شب حاجى اسماعيل ، از بنده كه افغان بودم نهايت احترام را نموده ، كاه و جو لازمه را مجانى قرار داد و چند نفر خوانين قاينى هم در ليله مذكور از عتبات عاليات ، مراجعت نموده در اين كاروانسرا اطراق داشتند از وجه كاه و جو آنها هم نگذاشتم ، زياده روى بنمايند و شب را بسر برده .
هامش
( 1 ) . امتناع كردن ، اعراض نمودن ، خوددارى كردن ، سرباز زدن . معين ، ذيل واژه .
( 2 ) . اصل : پرتوغالى
( 3 ) . اصل : وان