نفر عسكر سواره ، همراه قافله مىآيد و سر دو فرسنگ اين دو نفر به دو نفر ديگر قافله را مىسپارد كه مبادا در بين راه به قافله زوار صدمه برسد ، و اين رسم دولت علّيه عثمانى بسيار خوب است .
الحاصل ، هنگام غروب چند نفر به كاروانسرا آمده ، به قرار خانقى تمام اسباب زايرين را تفحص نمودند ، و فته « 1 » گمرك اسب را كه در خانقى ، رأسى ، بيست و دو قران مىگيرند و مىدهند ، مطالبه داشتند .
هر كس از اهالى قافله فته اسب نداشت ، چهار تومان و چهار قران جريمه مىخواستند ، اما به جزئى وجهى ، راضى شده ، پى كارشان رفتند . و در اين روز كه وارد كاروانسراى مذكور شديم .
[ تعدى اعراب به زوار و بى توجهى حكومت ايران ]
از منزل خانقى ، يك نفر از اجزاء و مستاجر كاروانسرا كه اول مىگفت من صاحب كاروانسرايم و در آخر او را نديديم ، همراه ما آمد و كاه و جو را با ساير اشياء لازمه ، بدين قرار طى نمود . كاه ده من ، جو دو من و نيم ، هيمه سه من ، يك قران و بعد از اينكه ، تمام اهل قافله هر چه خواستند خريدند .
دو ساعت از شب گذشته ، بنده نزد كاروانسرادار رفتم كه بيا حساب اجناس خود را بكن ، گفت حالا حساب نمىكنم و پنج ساعت از شب گذشته حساب خواهد شد ، چون اين را شنيدم دانستم كه مىخواهند زايرين را اذيت و آزار كنند و به خواب نگذارند ، تا هر چه طلب نمايند ، زوار بدون عذر بدهد ، لهذا به خانه آمده ، مشغول تحرير شدم ، تا ساعت پنج نخوابيدم ، ديدم ، چهار نفر اعراب زبان نافهم با هيبت و فانوس ، وارد اطاق شدند و سلام عليكى [ 35 ] گفته ، نشسته ، بعد از تعارفات رسمانه مطالبه وجه نمودند ، گفتم : كاه و جو را حساب كنيد چه قدر مىشود ؟ پول بدهم .
اعراب [ گفتند ] : كاه و جو و هيمه چه قدر داريد ؟ بنده [ گفتم ] : فلان قدر است ، اعراب [ گفتند ] : جو از قرار يك من ، دو قران و كاه از قرار يك من ، ده شاهى و هيمه به قرار يك من ، يك قران ، فلان مبلغ سواى پنج قران كرايه اطاق مىشود . بنده [ گفتم ] : چه مىگوئيد شما ، وقتى كه وارد شديم ، به خواهش حاجى داود نام ، كه از خانقى همراه ما بود ، به ديگر كاروانسرائى نرفته اينجا اطراق كرديم و
هامش
( 1 ) . پته : جواز ، پروانه . معين ، ذيل واژه .