تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
تشريف ببريد صبح با شما ، نزد حكومت محلى طى مايقال خواهم نمود ، اعراب [ گفتند ] : ما چهار نفر نوكريم و پولى توقع نداريم ، خداحافظ . اين را گفته و دست مرا گرفته هر كدام رضايت طلبى نموده رفتند ، ساير رفقاى بنده هم جواب عربها را به صبح دادند . اعراب مذكور از چند نفر زوار مازندرانى و كاشى مبلغى پول گرفته شب را گذرانيدند . اول صبح كه هنوز تاريك بود نزد بنده آمده استدعاى انعام به زبان ملايمت نمودند . بنده ورفقا محض اين كه معطل نشويم هركدام قدرى اضافه برحساب خود پرداخته ، در خيال حركت شديم . الحاصل ، قزل‌رباط ، قصبه ايست دارى دو هزار خانوار نفوس و بازار و دكاكين و باغات ونخلستان خرما و همه رقم مركبات دارد . اهالى آن اخاذ و مردم آزار و بدقول و كريه المنظر و طراراند « 1 » و هر كدام شان چهار تكه يراق دارند و هميشه اوقات براى اذيت جان زايرين همراه ايشان است ، از اينقرار : خنجر ، چكش ، « 2 » تپوز « 3 » كه يك رقم حربه‌اى است و نيزه جان خراش . فكر اهالى اينجا تماماً وصول پول از زوار است .

[ تاب بازى در قزل‌رباط ]

و در عصر روز گذشته بنده محض صيد مرغابى و طيور صحرائى از كاروانسرا خارج شده ، چند قدمى راه رفتم ديدم ، در ميان بيابان كه علف زار فراوانى بود چوب بلندى را نصب كرده و در سر آن چوب چهار شاخه‌ى به شكل يك طرف چرخ چاه ساخته‌اند و به هر شاخه آن يك رسيمان آويخته‌اند و چند نفر دختران نوبالغ ماهر ، و نوبت به نوبت به آن ريسمان‌ها نشسته ، تاب « 4 » مىخوردند و بالا و پائين رفته ، وقتى هر چهار نفر مقابل يكديگر مىشوند آن چرخ مىگرديد .
هامش
( 1 ) . اصل : ترار ، كيسه بر ، عيار ، دزد ، حيله گر ، تيززبان . معين ، ذيل واژه . ( 2 ) . اصل : چكوش . ( 3 ) . تپوز يا تپز ، گرز ، سلاحى است از چوب يا آهن . لفظ مذكور را در تكلم بيشتر با ضم پ خوانند كه غلط مشهور است چه در تركى نيز با ضم پ بمعنى گوى چوگان و تپانچه است نه گرز . دهخدا ، ذيل واژه . ( 4 ) . اصل : باد