رئيس [ گفت ] : اصل شما از كجاست ؟ بنده [ گفتم ] : افغانستان ، رئيس [ گفت ] : بفرمائيد ، سيگار بكشيد ، بنده [ گفتم ] : مرحمت حضرتعالى زياد ، حقير سياحت مامورين دولت عليه را مىنمايم كه چرا بىقاعده و بىقانون دولتى با عابرين رفتار مىكنند ؟ رئيس [ گفت ] : چطور بىقانون است ؟
بنده [ گفتم ] : آخر حضرتعالى بايد متوجه رؤساى قافله و اشخاص محترم باشيد و نگذاريد دم در كجاوههاى زنان محترمه ، چند نفر عقب سر يكديگر بروند و رسيدهگى نمايند ، اگر مىخواهيد جستجوى مال گمركى بفرمائيد ، به نوبت يكى يكى از زايرين را نزد خود طلبيده ، اموالش را بگرديد ، اگر مال [ 33 ] گمركى داشت ، گمرك بفرمائيد و اگر نبود ، مرخص شود و نوبت به ديگرى برسد ، نه اينكه دويست نفر از اهل قافله زن و مرد و قريب پنجاه نفر از اداره گمرك كنار يكديگر بريزند كه بعضى از اموال زايرين مفقود شود و كس نداند ، دست كه افتاده ،
رئيس [ گفت ] : راست مى فرمائيد جناب خان ، اما چون آن طور كه به نوبت باشد معطلى دارد اين شكل زودتر قافله خلاص مىشود ، بنده [ گفتم ] : مقصودم دير و زود نيست ، مىخواهم عرض كنم كه ادارات و امور دولتى خصوص در سرحدات خارجه از روى نظام و قوانين پسنديده باشد خوب است ، نه اينكه خدا ناخواسته ، چشم هر نامحرمى به عيال زوّار بيچاره بيافتد و نه دست ستيز و پاى گريزى از براى زايرين باشد .
رئيس [ گفت ] : از اين فرمايشات سركار ، گويا مال گمركى همراه نداريد ، بنده [ گفتم ] : چرا دارم . رئيس [ گفت ] : فيروزه يا چيز ديگر است ، بنده [ گفتم ] : خير سه چهار جلد كتاب ، تأليفات جناب محمد يوسف خان سرتيپ هراتى ، كه از براى حضرت والى بغداد تعارف مىبرم و همراه است .
رئيس [ گفت ] : مگر چطور كتابى است كه براى والى بغداد مىبريد ، يا اين است كه مثل ساير كتب قزل باشيه است و مىخواهيد بدين بهانه خود را خلاص كرده برويد ، بنده [ گفتم ] : خير كتاب حاضر است ، برداريد ، بخوانيد و كتابها را از خورجين تركى درآورده ، و دست رئيس گمرك دادم ، مشاراليه كتب مذكور را برداشته و قدرى خواند و بعد گفت من كتابها را مىبرم و به دقت ملاحظه مىكنم ، حتى به قاضى بلد هم ارائه مىدهم ، هر گاه خلافى در ميانش نبود ، معاودت مىدهم و الا ضبط خواهد شد ، بنده هم قبول كرده ، سپردم .
پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى ) — صفحة 372
مساهمون: مجموعة مؤلفين
ص٣٧٢