بنده بى خيال جامه ها را كنده ، فوته به كمر زدم و خواستم داخل صحن حمام شوم ، از قضا حمام زنانه بوده و سه نفر از زنان ، داخل خزانه بودند و اين جوان دليل هم كه با من آمده و لخت شده بود خبرى از اينها نداشته و زوار گمان كرده بود .
وقتى درب صحن حمام را گشوده داخل شدم زنان مذكور لخت و عريان از خزانه خارج و به طرف بنده مىآمدند و با خود مشغول صحبت و خنده بودند و بنده كه آنها را غفلتاً به اين شكل ديدم ، مرا حيا مانع شده به سرعت مراجعت به سر حمام كردم ، آنها هم عقب سر آمدند در اينجا وضع غريبى روى داده بود ، كه من و رفيق دليل ، هر كدام فوته اى به كمر داشتيم و آن زنان ابداً جز موى سر چيزى همراه نداشته و متفكر مانده بودم ، كه اگر لخت بيرون شوم از حمام ، مردم مرا مضحكه قرار مىدهند و مورد طعن رفقا خواهم شد و اگر در آنجا بايستم سه نفر زن برهنه و دو مرد در حمام خلوت اسباب بد نامى فراهم است .
آخر الامر ، خارج شدن از حمام را ترجيح بر اقامت داده ، صدا كردم كه همشيره هاى من ، شما به فراقت ملبوستان را بپوشيد من با اين هواى سرد لخت مى روم به درب حمام تا شما بيرون بيائيد شيرينى سخن اينجاست ، كه بنده بعد از اداى اين كلام ، از حمام خارج و به درب حمام ايستادم و رفيق دليل هم با من موافقت كرد ، ليكن زنان مذكوره ، با خود هر كدام سخنى به عنوان خوشى بلند مىگفتند و قاه قاه بدون خيالى مىخنديدند تا مجدداً از بسيارى تاكيدات بنده حمام را واگذاشتند و نوبت به ما دادند . القصه ، شب را در اينجا بسر برده .
[ دزدى در راه سياوشان ]
روز 14 [ ذيقعده ] : اول آفتاب ، محاسبات صاحبخانه را پرداخته ، عازم راه شديم و اهل قافله ما ، جلوتر سه ساعت فاصله ، بار كرده رفته بودند و ما عقب مانده جز تعلقات خودمان كسى همراه نبود و همه جا از گردنه و گدارهاى بين راه ، واهمه نكرده طى نموديم تا به يك فرسنگى قريه سياه وشان رسيديم .
بنده ، بر حسب سفارش والده و ديگران قبل از آنان اسب را راندم ، كه زودتر به سياوشان رسيده تهيه منزل و اسباب لازمه را نمايم . به قدر سه هزار قدم كه از قافله دور شدم ، در ميان دره يك نفر پياده را ديدم كه به وضع غريبى خوابيده ، بنده به گمان اينكه اين زوار و فرو مانده است و از خستگى