[ بنده ] : ديگران تماماً زوار بى صدا و باترس و كم عقل هم ، ميانشان به هم مىرسد ، كه شبى ده شاهى هركدام كرايه به تو بدهند بنده يك پول هم نمىدهم و كاه و جو را به نرخ عادلانه حساب مىكنم ، تا من بعد ، تعدى را كنار بگذارى [ 16 ] .
كرمعلى [ گفت ] : بنده تعدى نمىكنم و سالى دو هزار تومان از يك قهوه خانه اجاره مىدهم ، بايد از اينطور معامله ها دخل بكنم و الا متوارى خواهم شد ، بنده [ گفتم ] : قهوه خانهمگرمالكيست ؟ كرمعلى [ گفت ] : مال رجال دولت است ، ميخ من اگر محكم نباشد اينطور با مردم سلوك نمىكنم .
بنده [ گفتم ] : ولايت پادشاه دارد پدرجان و مملكت واگذار به كارگزاران دولت است ، چرا اينطور مى گوئى ، نبايد به رعاياى سلطان ظلم و بىاعتدالى كرد .
كرمعلى [ گفت ] : مملكت ما مثل ساير ممالك نيست كه رسيدگى به اينطور كارها شود پادشاه و رجال دولت هر كدام به فكر اخاذى و مداخل خود هستند ، من هم بايد امر خود را بگذرانم و از احدى بيم ندارم ، گور پدر بى عرضه همهشان كرده ، بنده [ گفتم ] : تو خيلى بد حرف و از خود راضى « 1 » هستى ، خدا گواه است حرف هاى لغو را موقوف كن كه تو را پوست خواهم كند .
كرمعلى [ گفت ] : شاه و صدر اعظم و علاءالدوله و اتابك قديم و ساير رجال دولت نتوانستند به من حرف بزنند شما چهكارهايد ، كه مرا پوست بكنيد .
چون چند نفر از زايرين ديگر كه شب تا صبح مبلغى از آنها پول كرايه و چاى گرفته بود حضور داشتند و دلشان از دست اين بتنگ آمده بود و مىخواستند او را كتك كارى بكنند و بنده ملتفت شده آنها را امر به زدن نموده ، خود با قنداق تفنگ به شانه كرمعلى فرود آورده و او را با گل ولاى همنشين ساختم .
حضرات هم به ظاهر به عنوان جداكردن و درباطن مشغول زدن او بودند تا خوب تنبيه شد ، آن وقت به ستوه آمده ، شناخت كه من افغان ، شيخ گله ، هستم از جا حركت كرده ، دست مرا بوسيد و گفت هر چه مى خواهيد حساب كنيد .
هامش
( 1 ) . اصل : رضا