تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
آباد « 1 » كه قلعه خرابه اى است ، رسانيديم . از دور كاروانسرايى به نظر آمد كه داراى صد و پنجاه اتاق معلوم مىشد . وقتى بنده نزديك و ميان آن رفتم يك خانه سلامت كه داراى سقف يا چهار ديوارى محكمى باشد نديدم مراجعت كرده به قهوه خانه درب كاروانسرا خرابه وارد و فرود آمديم ، كرمعلى نام قهوه‌چى ، خانه‌اى از براى ما ترتيب داده بود كه چهار سمت آن خانه از اين قرار اسباب ريخته بود ، سمتى پياز ، طرفى چغندر ، جانبى هيمه ، سمتى نمك و جول اسب و گاو و خر ، وسط آن اتاق به اندازه دو ذرع مربع خالى و جاى نشستن بود . چون برف تند مىآمد و راه عبور به جايى نداشتيم و تاريك هم بود ، لاعلاج به همان خانه راضى شده تا صبح با سوختن هيزم فراوان شب را بسر برديم ، ليكن بطور نشسته ، خوابيديم « 2 » كه پاها امكان دراز شدن نداشت و هر چه خواستيم ، كرمعلى قهوه‌چى ، حاضر ساخت . يوم نهم [ ذيقعده ] : اوّل صبح ، هنگام عزيمت راه ، ديدم كرمعلى طومارى به دست گرفته ، مطالبه محاسبات خود را مىنمايد ، گفتم : حساب تو چقدر مىشود ؟ گفت : سواى پنج قران كرايه اتاق ، فلان مبلغ پول كاه و جو شما خواهد بود . بنده [ گفتم ] : عمو جان خانه تو كه چهار طرف آن اسباب ريخته شده و جاى خوابيدن يك نفر نيست . چطور پنج قران كرايه مىخواهى ، كرمعلى [ گفت ] : سركار خان ، بنده از هر كسى كه شب در خانه يا قهوه خانه يا طويله من بماند ، آدمى يك قران كرايه مىگيرم . بنده [ گفتم ] : پدر از خدا بترس چه مىگويى ؟ زوارى كه شب از سرما با پاى پياده بيايد و در اصطبل متعلقه تو ، بسر ببرد چطور از آن ، پول خواهى گرفت ؟ حال من در خانه تو مهمان بودم هر چه مطالبه نمايى بايد بدهم ، امّا از براى ديگران رحم خوب است ، كرمعلى [ گفت ] : آقاى بنده ، راست مىفرمائيد ، اما من ، دوهزارى چرخى را مىشناسم ، زوار و عمرو و زيدى را نمىدانم هرطور مىشود ، به من چه شما حالا پول خود را بدهيد غم ديگران را نخوريد .
هامش
( 1 ) . دهى است از دهستان فشاپويه شهرستان رى استان تهران در 24 كيلومترى جنوب باختر حسن آباد قرار دارد . همان ( 2 ) . اصل : خواب هم بطور نشسته شديم