از هر دل شكسته اشكى به ديده حلقه است * و ز هر درون خسته آهى به عرش راهى
دجال آتش افروز از آتشى كه افروخت * دود است و تنگ چشمى از ماه تا به ماهى
دنيا دلش به داغ گل ها و لاله ها خون * وانگه سموم دى را سوگند بى گناهى
فجر شكفته دل خود در انتظار خورشيد * بو كايد آن سپيدى كز ما برد سياهى
( شهريار ، 1387 ، ج 431 : 1 )