خواهد بود . »
پس عمر دست از آن زن برداشت و گفت : « لو لا علىّ لهلك عمر . » 64
و همچنين آوردند نزد عمر ، زن ديوانهء حاملهاى را كه زنا كرده بود . امر كرد به رجم او .
حضرت امير - صلوات اللّه عليه - فرمود كه : « نشنيدهاى آنچه حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود ؟ »
عمر گفت : چه فرموده است ؟
فرمود كه : « قلم تكليف برداشته شده از سه كس : از ديوانه تا عاقل شود ، و از طفل تا به حدّ بلوغ رسد ، و از كسى كه خواب باشد تا بيدار شود . »
عمر دست از آن برداشت . 65
و روزى عمر بر منبر خطبه مىخواند ، گفت كه : هركه دختران خود را مهر گران قرار دهد و راضى به قليل نشود ، من آن مهر را گرفته ، داخل بيت المال مىكنم .
زنى برخواست و گفت : چرا منع مىكنى از ما چيزى را كه اللّه تعالى عطا فرموده به ما در كتاب خود به اين آيهء كريمه كه :
وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً .
( يعنى : « اگر داده باشيد به يكى از زنان خود قنطارى - از ذهب يا فضّه - پس باز مگيريد از آن چيزى را . » )
عمر گفت : همه كس داناترند از عمر ، حتّى زنان پس پرده . 66
و آوردند نزد عمر زنى را كه نسبت زنا به او داده بودند . عمر امر كرد به رجم آن زن . مردم اجتماع نموده بودند به جهت رجم . حضرت امير المؤمنين - صلوات