تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
آن شخص حاجى كه در خواب ديده بود ، از احوال همسايگان پرسيد . گفتند ايشان در زندان محبوسند . از سبب پرسيد . گفتند كه در فلان شب فلانى را كشته بودند در خانه‌اش و ندانستند كه قاتل كيست . به گمان اينكه ايشانند ، حاكم ايشان را گرفته و در زندان محبوس دارد . آن شخص گفت : اللّه اكبر و به رفيقان گفت كه صورت خواب را كه نوشته‌ايد بيرون آوريد . چون بيرون آوردند ، همان شب بود كه آن ملعون كشته شده بود . مردم به خانهء آن ملعون رفته و لحاف او را طلبيده ، ديدند كه خون بر آن ماليده چنانچه در خواب ديده بود . پس سنگ سقف در خانه را برداشته ، ديدند كه كارد در زير آن گذاشته است . دانستند كه خواب آن حاجى راست بوده . پس زندانيان را خلاص كردند و اهل و عيال آن ملعون شيعه شدند ؛ و اين لطفى بود از اللّه تعالى در حقّ فرزندان او . 521 ابو دلف پسرى داشت . روزى اصحاب او در دوستى و دشمنى امير المؤمنين - عليه السلام - سخن مىگفتند . بعضى از ايشان از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - نقل مىكرد كه آن حضرت فرمود : « يا علىّ ! دوست نمىدارد تو را مگر مؤمن پرهيزگار و دشمن نمىدارد تو را مگر ولد زنا يا حيض . » پسر ابو دلف حاضر بود ، گفت : چه مىگوييد دربارهء زنان پادشاه ؟ آيا كسى با زنان ايشان زنا تواند كرد ؟ همگى گفتند : نه . گفت : و اللّه كه من دشمن‌ترين مردم‌ام نسبت به علىّ .