به تنگ بود و دلتنگ شد ؛ و من آن مواضع را كه سنگ از آن مىآمد ، ديدم . آن شخص تقصير نكرد در طلب عزايم و تعويذ به جهت دفع اين و در خانهء خود گذاشت و نفعى نديد . مدّتى مديد چنان بود . پس به خاطر او رسيد كه داخل خانه شده ، بر در بيتى « 1 » كه سنگ از آنجا مىآمد ايستاده ، به جنّ خطاب كرد و ايشان را نمىديد ، گفت : و اللّه كه اگر ترك نمىكنيد ، هر آينه شكايت شما را به امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب
/ 155 B /
خواهم كرد .
فى الحال بر طرف شد و ديگر عود نكرد . 525
در حلّه حاكمى بود . روزى به صحرا بيرون رفت ، ديد كه بر قبّهء مسجد شمس مرغى نشسته ، چرخ را بر او انداخت كه او را شكار كند ، مرغ گريخت ، و آن چرخ در پى آن رفت تا در خانهء فقيه ابن نمّا 526 افتاد ؛ و چرخ از پى او رفت تا خود را بر او انداخت . پس پايهها و بالهاى آن چرخ تشنّج كرده خشك شده ، و معطّل ماند . بعضى از اصحاب حاكم آمدند و آن چرخ را بر اين حال ديده ، آن را گرفته ، به نزد مولاى خود بردند ، و خبر را به او نقل كردند . حاكم آن حال را عظيم شمرده و علوّ منزلت آن مشهد بر او معلوم شد ، شروع در تعمير آن نمود . 527
و نقل كرده ابن جوزى - و او حنبلى مذهب بود - در كتاب تذكرة الخواصّ كه عبد اللّه بن مبارك سالى به حج مىرفت و سالى به جهاد ، و مداومت داشت بر اين معنى تا مدّت پنجاه سال . در بعضى از سالها به حج بيرون رفتوآمد به بازار شتر در كوفه و با او پانصد اشرفى بود به جهت خريدن شتر . ديد زنى علويّه را كه پر مرغ آبى جيفه كه در مزبله افتاده بود مىكند ، عبد اللّه مىگويد : به نزد او رفتم و
هامش
( 1 ) . س : يورتى .