تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
مىكرد و مىرفت و شاعر ببغاء از اين معنى بسيار دلتنگ بود . در بعضى از شبها اتّفاق افتاد كه آن شاعر در واقعه ديد كه حضرت رسول و امير المؤمنين - صلوات اللّه عليهما - آمدند به آن كوچه و پاسبان را ديدند . حضرت رسول به امير المؤمنين فرمود كه : « مشتى بر او زن كه چهل سال است كه او سبّ تو مىكند . » آن حضرت مشتى به ميان دو كتف او زد ، شاعر از خواب بيدار شد مضطرب و انتظار صداى آن پاسبان را مىكشيد در آن وقت معهود از شب كه صداى او را مىشنيد و هرچند انتظار كشيد ، صداى او را نشنيد ، متعجّب شد . پس ديد كه غوغا شد و مردم به جانب خانهء پاسبان مىروند . پرسيد كه چه خبر است ؟ ! گفتند : پاسبان را در ميان شانه‌هاى او ضربتى رسيده ، به قدر كف دست و شكافته شده و آرام از او برداشته شده . صبح نشد كه آن ملعون به جهنّم و اصل شد ، و اين حال را چهل كس ديدند . 520 و در شهر موصل مردى بود كه او را احمد بن حمدون بن حارث عدى مىگفتند . عنادى شديد و دشمنى قوى با حضرت امير المؤمنين داشت . يكى از اهل موصل ارادهء حج كرد و به نزد او آمده ، او را وداع كرد و گفت كه : ارادهء حج دارم ، اگر تو را حاجتى باشد ، اعلام كن تا برآورم . احمد گفت : مرا حاجت مهمّه هست كه بر تو آسان است . آن مرد گفت : بفرما تا به جا آورم . گفت : چون از مناسك حج فارغ شوى و وارد مدينهء مشرّفه شوى و زيارت حضرت رسول بكنى ، از جانب من عرض كن كه : يا رسول اللّه ! چه چيز تو را خوش آمد از علىّ بن ابى طالب
/ 153 B /
كه دختر خود را به او دادى : بزرگى شكم