ابو دلف بيرون آمد و ايشان در اين گفتگو بودند . گفت : و اللّه كه اين حديث حق و راست است . و اللّه كه اين پسر ولد زنا و حيض ، هر دو است . من بيمار
/ 154 B /
بودم در خانهء برادرم و تب ربع مىكردم . كنيزى از كنيزان او به نزد من آمد به جهت شغلى . نفس من مرا خواند به سوى او و او ابا كرد و گفت : حايضم . من به زور با او مقاربت كردم ، به اين پسر حامله شد . پس اين ، ولد زنا و حيض هر دو است . 522
ديگر پدرم - رحمة اللّه عليه - گفت كه : گذشتم روزى به بعضى از كوچههاى بغداد با اصحاب خود . پس تشنه شدم . به بعضى از اصحاب خود گفتم كه آبى به جهت من بياوريد . يكى از ايشان به بعضى از آن كوچهها رفت به طلب آب و من با باقى اصحاب ايستاده بوديم به انتظار او . ديديم « 1 » دو طفل بازى مىكنند . يكى مىگفت : امام و رهنما امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب است . ديگرى مىگفت :
امام ابو بكر صدّيق است .
من گفتم : حضرت رسول راست فرموده كه : « يا علىّ ! دوست نمىدارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمىدارد تو را مگر ولد حيض . »
زنى بيرون آمد از خانه كه در آن موضع بود با كوزهء آب و گفت : به خدا قسم مىدهم تو را كه به من بشنوانى آنچه فرمودى .
گفتم : حديثى نقل كردم از حضرت رسول كه احتياج به ذكر آن نيست .
او مكرّر سؤال كرد و الحاح نمود . حديث را نقل كردم . آن زن گفت : و اللّه يا سيّدى ! كه اين حديث صحيح است . اين هر دو پسران مناند . آن يكى كه علىّ را
هامش
( 1 ) . س : ديديدم .