تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
شهر خانه‌اى دارى ؟ گفت : بلى ، شخصى را با من همراه كن تا آنكه من خانهء خود را به او بنمايم . پس چنان كرد و جماعت مردم هم با ايشان رفتند . تمليخا آن جماعت را به در خانه‌اى كه بزرگترين خانه‌هاى آن شهر بود ، برد و گفت : اين خانهء من است و در را زد . مرد
/ 137 B /
بسيار پيرى كه ابرويش بر چشمها اوفتاده بود از پيرى ، بيرون آمد ترسان و هراسان گفت : اى مردمان ! شما را چه مىشود ؟ ! گفتند : ما رسول پادشاهيم . اين پسر مىگويد كه اين خانه از اوست . آن مرد پير در غضب شده ، رو به تمليخا كرد و گفت : چه نام دارى ؟ گفت : نام من تمليخا پسر فسطين « 1 » . آن مرد پير گفت : بار ديگر بگو . تمليخا باز اعاده نمود . آن مرد پير بر دست و پاى او اوفتاد و بوسيد و گفت : و اللّه اين جدّ من است . قسم به پروردگار مسيح كه او يكى از جوانانى است كه از دقيانوس گريخته به سوى پروردگار آسمان و زمين ؛ و عيسى ما را به قصّهء ايشان خبر داد و آنكه ايشان زنده خواهند شد . اين خبر را به پادشاه رسانيدند . آن ملك خود سوار شده ، به نزد ايشان آمد ؛ و چون تمليخا را ديد ، پياده شد و او را بر دوش خود سوار كرد و مردم دست و پاى او را مىبوسيدند و مىگفتند : اى تمليخا ! رفيقان تو چه شدند ؟ خبر داد كه ايشان در غارند ؛ و در آن شهر دو پادشاه بود : يكى يهودى و
هامش
( 1 ) . س : قسطين .