چشمههاى پر آب بود . از آن ميوهها و آب خوردند و شب اندرون غار رفته ، خوابيدند ؛ و سگ بر در غار دستهاى خود را گذاشته ، بر آن درخوابيد . اللّه تعالى ملك الموت را فرمود تا قبض روح ايشان كرد و موكّل ساخت بر هريك دو فرشته كه ايشان را بگرداند از جانب راست به چپ و از چپ به راست تا آنكه زمين اندام خفتگان را نخورد و به آفتاب امر كرد كه بگردد از جانب راست غار چون طالع شود و چون غروب كند بگذارد ايشان را به جانب چپ تا آنكه از شعاع آفتاب محفوظ مانند و حرارت آن تأثير در ايشان نكند .
پس چون دقيانوس كافر از عيدگاه برگشت ، احوال جوانان پرسيد . گفتند :
ايشان خدايى غير تو گرفته ، گريختند از تو . پس آن كافر با هشتاد هزار كس سوار شد و پى ايشان را گرفته تا به كوه بالا رفت و بر غار مشرف شد ، ديد كه ايشان خوابيده و گمان برد كه بهخوابند . گفت : اگر من ايشان را سياست كنم ، چه خواهم كرد بهتر از آنچه خود به خود كردهاند . پس امر كرد كه بنّايان را جمع كرده ، در آن غار را به سنگ و ساروج گرفتند و به اصحاب
/ 136 B /
خود گفت كه : بگوييد به ايشان كه بگويند به خداى خود كه در آسمان است - اگر راست مىگويند - كه ايشان را از اين ورطه نجات دهد و از اينجا بيرون آورد .
ايشان سيصد و نه سال در آن غار ماندند . پس اللّه تعالى روح در ايشان دميد .
از خواب بيدار شدند وقتى كه آفتاب طلوع كرده بود . به يكديگر گفتند : ما امشب غافل شديم از عبادت اللّه تعالى . برخيزيد تا به كنار چشمهء آب رويم . چون آمدند ، ديدند چشمه فرورفته و درختان خشك شده ، با خود گفتند : كار ما عجب است . مثل اين چشمه در يك شب فرورفته و اين درختان خشك شده . اللّه تعالى