بر ايشان گرسنگى غالب كرد .
گفتند : كدام مىرويد با اين دراهم به شهر كه طعام به جهت ما بياوريد ؟ و نظر كنيد كه آن طعامها كه به روغن خوك مىپزند ، نباشد .
تمليخا گفت : اى برادران ! كسى به غير من طعام نمىآورد ليكن اى شبان ! تو جامههاى خود به من ده و جامهء مرا بگير .
پس جامههاى شبان را پوشيده ، روانه شد و مىگذشت به جايى چند كه نمىشناخت . چون به در شهر رسيد ، ديد علم سبزى زدهاند و بر آن نوشتهاند كه « لا إله إلّا اللّه و عيسى رسول اللّه » آن جوان بدان علم نظر مىكرد و چشم خود را مىماليد و مىگفت : هنوز در خوابم . چون داخل شد ، گذشت به گروهى كه انجيل مىخواندند . نزديك ايشان رفت ، ديد گروهىاند كه ايشان را نمىشناسد . پس آمد تا به بازار خبّازان ، از خبّاز پرسيد كه : نام شهر شما چيست ؟
گفت : افسوس .
گفت : نام پادشاه شما ؟
گفت : عبد الرحمن .
تمليخا گفت : اگر تو راست مىگويى ، كار ما عجب است . اين دراهم را گرفته ، به من طعام بده .
و آن دراهم
/ 137 A /
زمان دقيانوس بود سنگين و بزرگ . خبّاز تعجّب از آن دراهم نمود . »
يهودى برجست و گفت : يا علىّ ! اگر علم دارى ، خبر ده كه وزن آن دراهم چه قدر بود ؟