ديگرى نصرانى . پس هر دو با اصحاب خود سوار شدند و به رفاقت تمليخا متوجّه آن غار شدند . چون نزديك غار رسيدند ، تمليخا گفت : اى قوم ! من مىترسم كه ايشان صداى سم اسبان و زنجير لجام و سلاح شما را بشنوند و گمان كنند كه دقيانوس بر سر ايشان آمده ، از ترس بميرند . اندك بايستيد تا من بروم و ايشان را خبر كنم .
مردم ايستادند و تمليخا داخل غار شد . جوانان برجسته ، آن را در بغل گرفتند و گفتند كه : الحمد للّه ، از دست دقيانوس نجات يافتى .
تمليخا گفت : بگذاريد مرا از ذكر دقيانوس . چهقدر در اينجا ماندهايد ؟
گفتند كه : يك روز يا بعضى از روز .
گفت :
/ 138 A /
سيصد و نه سال ماندهايد . دقيانوس مرده و چند قرن منقرض شده و اهل شهر ايمان آوردهاند به خداوند بزرگ و به نزد شما آمدهاند .
گفتند : اى تمليخا ! مىخواهى ما را فتنه كنى براى عالميان ؟
تمليخا گفت : پس چه اراده داريد ؟
گفتند : دست بلند كن و ما دست بلند مىكنيم و از خداوند عالميان درمىخواهيم كه قبض روح ما بكند و كسى را بر ما مطّلع نگرداند .
پس دستها به سوى آسمان برداشتند و گفتند « اللّهمّ ! بحقّ ما أريتنا من العجائب فى أنفسنا إلّا قبضت أرواحنا و لم يطّلع علينا أحدا » ( يعنى : « خداوندا ! سؤال مىكنيم از تو به حقّ آن عجايبى كه به ما نمودى در نفس خودمان كه قبض روح ما كنى و كسى را بر سرّ ما مطلّع نگردانى . » )
پس اللّه تعالى ملك الموت را امر فرمود كه قبض روح ايشان نمود و در غار را مسدود كرد . آن دو پادشاه آمده ، به دور غار هفت روز گرديدند ، راهى نيافتند ،