تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
آن مرد گفت : بلى . ايشان قصّهء خود را نقل كردند . شبان در پاى ايشان افتاد و بوسيد و گفت : در دل من نيز اوفتاده آنچه در دل شما افتاده . پس بايستيد تا من اين گوسفندان را به صاحبان برسانم و به نزد شما آيم . ايشان ايستادند و او به سرعت مىآمد و سگ او با او مىآمد . » يهودى برجست و گفت : خبر ده كه آن سگ چه رنگ و چه نام داشت ؟ فرمود كه : « خبر داد مرا حبيب من كه رنگ آن سگ ابلق مايل به سياهى و نام آن قمطير بود . پس چون آن جوانان آن سگ را ديدند ، گفتند : مىترسيم كه اين ما را رسوا كند به فرياد خود . سنگ بسيار بر آن زدند كه برگردد . آن سگ برنگشت و بر دم خود نشست و مىجنباند و به زبان فصيح گفت كه : اى گروه ! مرا دور مىكنيد كه من شهادت مىدهم به كلمهء توحيد
/ 136 A /
و گفت : « لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له » ( يعنى : « نيست خدايى بجز اللّه و او يكى است و شريك ندارد » ) و بگذاريد مرا كه با شما آمده پاسبانى شما كنم از دشمنان و تقرّب جويم به خدا به اين عمل . ايشان او را گذاشته ، رفتند و سگ با ايشان بود ؛ و شبان ايشان را به كوه بالا برد و به غارى رفتند . » يهودى برجست و گفت : يا علىّ ! نام آن كوه و نام آن غار چه بود ؟ فرمود كه : « اى برادر يهود ! نام آن كوه نيكلوس و نام آن غار وصيد بود « 1 » . ايشان چون داخل غار شدند ، ديدند كه در كنار غار ، درختان ميوه‌دار و
هامش
( 1 ) . س : - بود .