اين زمين و گفتم : كه اين را مسطّح كرده بر روى درياى بىپايان و بسته است او را به كوههاى سنگين گران تا حركت نكند بر روى آب ؟ و فكر بسيار كردم دربارهء خود و گفتم : كه مرا از شكم مادر بهدر آورد و غذا داد و تربيت كرد ؟ اينها را صانعى و مدبّرى مىبايد غير از دقيانوس .
آن جوانان بر پاى او اوفتاده بوسيدند و گفتند : اى تمليخا ! در دل ما نيز اوفتاده آنچه در دل تو اوفتاده . پس بفرما كه چه بايد كرد ؟
گفت : اى برادران ! چارهاى نمىدانم مگر اينكه بگريزيم از اين پادشاه جبّار به سوى پادشاه آسمانها .
ايشان گفتند : درست گفتى تمليخا . برخواسته خرمايى كه از باغ او به هم رسيده بود ،
/ 135 B /
بفروخت به سه درهم و به رداى خود بست و همه بر اسبهاى خود سوار شدند و از شهر بيرون رفتند . چون يك فرسخ رفتند ، تمليخا گفت : اى برادران ! پادشاهى دنيا از دست ما رفت و امر آن بر طرف شد . پس از اسبان فرود آييد و پياده راه رويد ؛ شايد كه اللّه تعالى در شما فرجى و به در شدى قرار دهد .
ايشان از اسبان فرود آمده ، به پاى خود هفت فرسخ رفتند تا آنكه پايهاى ايشان آبله زد و به خون افتاد . چون عادت به پياده رفتن نداشتند . پس به ايشان شبانى برخورد . گفتند : اى شبان ! شربت آبى دارى يا شيرى ؟
گفت : آنچه خواهيد داريم ليكن رويهاى شما را روى پادشاهان مىبينم و گمان دارم كه شما گريختهايد . پس قصّهء خود را بگوييد .
ايشان گفتند كه : ما در دينى داخل شدهايم كه حلال نيست در آن كيش و آيين دروغ گفتن . اگر راست بگوييم ، از ما قبول مىكنى ؟