پرستش و عبادت خود امر كرد . هركه اطاعت مىكرد ، انعام و خلعت مىبخشيد و هركه اطاعت نمىكرد ، مقتول مىگرديد . پس همهء مردم اطاعت او كردند و مدّتى در پادشاهى خود ماند و او را مىپرستيدند به غير خداوند عالميان . روزى از اعياد بر تخت خود نشسته بود و تاج نخوت بر سر گذاشته كه بعضى از سرداران آمده ، او را خبر دادند كه لشكر فارس مىآيند و ارادهء جنگ دارند با تو .
پس غمگين شد و از غايت خوف غشى او را عارض شده ، تاج از سرش
/ 135 A /
بيفتاد و از تخت به زير افتاد و چون يكى از آن سه جوان كه بر دست راست نشسته بودند ، اين حال را مشاهده كرد و عاقل بود و نام او تمليخا بود ، در دل خود فكر كرد و گفت : اگر دقيانوس خدا بودى ، بايست كه محزون نشود و به خواب نرود و فضلاتى كه در بنى آدم مىباشد ، از او سر نزند كه اين چيزها از صفات خدا نيست .
و آن شش نفر هر روز در خانهء يكى از خود مىبودند . امروز نوبت تمليخا بود . ايشان مهمان شدند و اكل و شرب به جا آورند و تمليخا هيچ نخورد و نياشاميد . ايشان از سبب آن پرسيدند .
گفت : اى برادران ! در دل من فكرى افتاده كه مرا از اكل و شرب و آرام مانع شده .
گفتند : آنچه چيز است يا تمليخا ؟
گفت : فكر بسيار كردم در اين آسمان و گفتم : كه آن را بلند كرده و سقفى محفوظ بىآنكه علاقهاى در طرف بالا يا ستونى در زير داشته باشد ؟ و آفتاب و ماه را در آن جارى ساخته و زينت داده او را به ستارهها ؟ و فكر بسيار كردم در