حضرت - صلوات اللّه عليه - فرمود كه : « انتظار انقضاى مدّت صلح مىكشم ، كه نقض عهد جايز نيست . »
پس ابن كوّاء با آن ده كس نزد اصحاب آن حضرت آمده ، از مذهب خوارج برگشتند و باقى ديگر متفرّق شده ، مىگفتند كه : « حكمى نيست به جز خدا » و امير كردند بر خود عبد اللّه بن وهب راسبى و حرقوص بن زهير بجلى مشهور به ذو الثديه را ؛ و در نهروان جمع شدند .
حضرت متعاقب ايشان تا دو فرسخى رفتند و نامه به ايشان نوشتند . سخن آن حضرت را قبول نكردند . باز حضرت - عليه السلام - ابن عبّاس را فرستاد و فرمود كه : « از ايشان بپرس كه از چه چيز انكار داريد بر ما و واهمه مدار كه من از عقب ايستاده باخبرم از تو . »
پس چون ابن عبّاس آمد و از ايشان سؤال كرد ، گفتند : از چند چيز كه اگر آن حضرت خود حاضر مىبودند ، آنها را در حضور او شمرده ، تكفير او مىكرديم .
و حضرت - صلوات اللّه عليه - در عقب ايستاده ، مكالمهء ايشان را مىشنيد .
ابن عبّاس گفت : يا امير المؤمنين ! شنيدى كلام ايشان را ، و تو خود احقّى به جواب ايشان .
پس آن حضرت پيش رفتند و گفتند : « أيها الناس ! أنا علىّ بن أبى طالب » ( يعنى : من
/ 51 B /
علىّ پسر ابى طالبم ) بگوييد آن چيزها را كه اعتقاد داريد كه موجب نقص من است ، كدام است . »
ايشان گفتند :
اوّل : اينكه ما جنگ كرديم با تو در بصره ؛ اموال ايشان را بر ما مباح كردى ، و