پس مالك بن وضّاح - پسر عمّ ذو الثديه - بيرون آمد و بر حضرت حمله كرد ، مقتول گرديد .
پس عبد اللّه بن وهب راسبى پيش آمد كه : اى پسر ابو طالب ! ما از اين
/ 52 B /
معركه بيرون نمىرويم تا آنكه كشته شويم يا بكشيم تو را . پس بيرون آى به جانب من چنان كه من مىآيم به جانب تو ، و لشكر را واگذار به جانبى .
حضرت چون صداى او را شنيد ، فرمود كه : « خدا او را بكشد ، چه بىحيا مردى است . آيا نمىداند كه من حليف سيف و خدين رمحام ؟ ( يعنى با شمشير هم قسم و با نيزه دوست و يارم ) و ليكن از حيات مأيوس شده ، آنچه بر زبانش مىآيد مىگويد ، يا آنكه طمع كاذبى دارد . »
آن حضرت بر او حمله نموده ، به يك ضربت او را به جهنّم فرستاد .
و يك ساعت بيش نگذشت كه تمامى خارجيان كشته شدند الّا نه نفر كه دو تاى ايشان به سيستان گريخته ، در آن موضع توالد و تناسل نمودند ؛ و دوى ديگر به يمن رفته ، در آنجا توطّن كرده ، اولاد به هم رسانيدند ؛ و دو ديگر به عمّان رحل اقامت انداخته ، اعقاب به هم رسانيدند ؛ و دو تاى ديگر به بلاد زنگيان رفته و يكى به تلّ موزن « 1 » رفت .
و از اصحاب آن حضرت - صلوات اللّه عليه - نه نفر شهيد شده بودند به عدد جماعتى كه از خوارج باقى مانده بودند ، چنانچه حضرت فرموده بود كه : « در اين جنگ از ما ده نفر كشته نخواهند شد و از ايشان ده تا زنده نخواهد ماند . »
و آن حضرت - صلوات اللّه عليه - با بسيارى جنگهايى كه ايشان كردند ، هرگز
هامش
( 1 ) . س : موزون .