حضرت - صلوات اللّه عليه -
/ 49 B /
به اصحاب خود شناساند « 1 » كه اين مكر و حيله است . ايشان قبول نكرده ، گفتند : البتّه حكمى قرار بايد داد . پس معاويه ، عمرو عاص را مقرّر كرد و آن حضرت ، ابن عبّاس را . ايشان قبول نكردند .
فرمود كه : « ابو الاسود حكم باشد . »
باز قبول نكردند ، و خود ابو موسى اشعرى را قرار دادند .
حضرت فرمود : « ابو موسى تنك عقل است و دل او با دشمن ما است . »
گفتند : البتّه او بايد كه حكم باشد .
و او را حكم نمودند . پس عمرو عاص ابو موسى را فريب داده ، گفت : تو امير المؤمنين را از خلافت خلع كن و من معاويه را ؛ و چون تو بزرگترى ، مقدّم باش .
ابو موسى چنين كرده ، گفت : عمرو تو نيز چنين كن .
عمرو برخواست و گفت : خلافت را در معاويه قرار دادم .
ابو موسى او را دشنام داد ، و بر يكديگر لعنت كردند .
و در اين جنگ ابو اليقظان ، عمّار بن ياسر شهيد شد و حضرت رسول در بارهء او مىفرمودند كه : « عمّار به منزلهء پردهء چشم من است . مىكشند او را گروه باغيه » و او را ابو عاديه مزنى نيزه زد و بينداخت ؛ و ابن جونى « 2 » سكسكى سر او را جدا كرد ، و عمّار در آن روز نود و چهار سال داشت .
از ابو سعيد خدرى روايت است كه گفت : در مسجد پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - كار مىكرديم و خشت را يكيك برداشته ، به كار مىبرديم ؛ و عمّار دو تا
هامش
( 1 ) . س : شناسند .
( 2 ) . س : ابن حوا .