مىخنديد .
عمرو گفت : چرا مىخندى ؟ به خدا قسم كه اگر تو در برابر آن حضرت روى چنانچه من رفتم ، هر آينه به درد مىآورد دل تو را و يتيم مىكرد عيال تو را و غارت مىنمود مال تو را .
معاويه گفت : چنين است . امّا تو از براى خود رسوايى ابدى تحصيل كردى .
پس حضرت - صلوات اللّه عليه - در برابر لشكر آمد ، معاويه را به مبارزت طلبيد . يكى از اصحاب او كه بدترين مردمان و جرىترين ايشان بود بر معصيت الهى - و نام او بسر بن ابى ارطاة بود - چون شنيد كه آن سيّد معاويه را به مبارزت مىطلبد و او ابا دارد ، به نزد معاويه آمد و گفت : من مىروم به عوض تو .
چون بيرون آمد ، آن حضرت بر او حمله كرده ، آن ملعون هم متابعت عمرو عاص كرده ، حيلهء او را به كار برد و از اسب بر پشت افتاد و پايها را بلند كرده ، عورتش را ظاهر ساخت . 171
پس امير المؤمنين برگشت ، و معاويه مىخنديد ، و جوانى از اهل كوفه فرياد كرد كه : واى بر شما اى اهل شام ! حيا و شرم نداريد . بدرستى كه عمرو
/ 49 A /
عاص تعليم شما نمود برهنه كردن دبرهاى خود را . در جنگها مردان دفع ضرر دشمن به شمشير و سپر مىكنند و شما نامردان به دبر و ذكر !
و در ليلة الهرير آن حضرت - صلوات اللّه عليه - تنها مباشر جنگ شده ، هر كسى را مىكشتند ، يك تكبير مىگفتند . مردم آن تكبيرات را شمرده ، پانصد و بيست و سه تكبير شد ؛ و كشتگان هر دو طرف را شمردند در صبح آن شب ، سى و شش هزار بود ؛ و اصحاب آن حضرت غالب آمده ، مالك اشتر بر ايشان تاخت