عبد الرحمن بود و طلب مبارز كرد . از لشكر امير المؤمنين ، مؤمّل بن عبيد اللّه مرادى « 1 » بيرون آمد و مبارزت مىنمود تا آنكه شهيد شد . پس مردى ديگر كه از قبيلهء ازد بود ، بيرون آمد و او نيز كشته شد . آن شامى ملعون شوم ، بادى در بروت خود كرده ، جولان مىكرد و مبارز
/ 48 A /
مىطلبيد .
حضرت - صلوات اللّه عليه - از كشته شدن آن دو مرد خشمگين و متغيّر شده ، خود بيرون آمد و آن ملعون را به جهنّم فرستاد . سوارى ديگر آمد ، او هم متعاقب او رفت ؛ و ديگرى نيز به دستور تا آنكه هفت ملعون را به جهنّم فرستاد .
معاويه به غلام خود - كه حرب نام داشت و مردى شجاع بود - امر كرد كه بيرون رو و كفايت كن امر اين سوار را .
حرب گفت كه : مىدانم كه حريف او نيستم و مرا زود خواهد كشت . اگر فرمايى بروم و الّا مرا به جنگ ديگرى بفرست .
معاويه گفت : صلاح با تو است .
پس حضرت چون ديد كه كسى جرأت بيرون آمدن ندارد ، برگشت و به لشكر خود ملحق شد .
پس مردى از ابطال لشكر شام كه اسم او كريب بن الصبّاح بود بيرون آمد و مبارز طلبيد . مبرقع خولانى « 2 » بيرون آمد و مقتول شد ؛ و ديگرى هم بيرون آمد و شهيد شد .
باز آن حضرت - صلوات اللّه عليه - خود بيرون آمد « 3 » و گفت : « اى كريب ! از خدا بترس و جان خود را نگاه دار . »
هامش
( 1 ) . س : مؤمل بن عبيد مرادى .
( 2 ) . ك : الجولانىّ .
( 3 ) . س : آمدند .