هول مضطرب شده ، از شهر بيرون آمدند و به خدمت حضرت آمده ، او را دريافتند . در اين وقت ، جبرئيل آواز داد كه : « لا سيف إلّا ذوالفقار و لا فتى إلّا علىّ » چنانچه تمامى مردم شنيدند . و گفت : « يا رسول اللّه ! فرشتگان تعجّب مىكنند ، از جانبازى علىّ از براى تو . »
آن حضرت فرمود كه : « چرا چنين نباشد كه من از اويم و او از من ! »
پس جبرئيل گفت : « من هم از شمايم . »
و در اين روز حمزهء سيّد الشّهداء شهيد شد و چنان بود كه هند ، دختر عتبه ، زن ابو سفيان به وحشى - غلام خود - وعده كرده بود كه اگر يكى از اين سه شخص را - كه محمّد و علىّ و حمزه است - بكشى ، جايزهء مرغوبى به تو داده ، تو را از مال خود آزاد مىكنم .
وحشى گفت كه : امّا محمّد ، دربارهء او حيلتى نمىتوانم انديشيد . چرا كه قوم و اصحاب او هميشه گرداگرد او فروگرفته ، تنها نمىگذارندش .
و امّا علىّ ، او در وقت حرب از چپ و راست خود باخبر است ، و از اطراف و جوانب خود در حذر است . دستبردى
/ 38 A /
بر او نمىتوان نمود ، و مرا بر او ظفرى نيست .
و امّا حمزه ، او مردى است غضوب كه در وقت غضب پيش روى خود را ملاحظه نمىكند ، مىتواند بود كه بر او ظفر يابم و به آب تيغ ، آتش خشم تو را فرونشانم .
پس كمين كرده در حربگاه . چون ديد كه حمزه گرم جنگ است ، حربه بر او انداخت و او را شهيد كرد ، و نزد هند آمده ، او را مژده داد . آن ملعونه آمد و سينهء