پس گفت : « مىخوانم تو را به اينكه پياده شوى و حرب كنى . »
عمرو گفت : اى پسر برادر من ! به خدا قسم كه دوست نمىدارم كه بكشم تو را . زيرا كه تو بزرگزادهاى
/ 39 A /
و پدر تو با من مصاحب و يار بود .
حضرت امير به آن ملعون گفت كه : « اگر تو نخواهى كشتن مرا ، به خدا قسم كه من دوست مىدارم كشتن تو را . »
عمرو در غضب شده ، از اسب پياده شد . پس ساعتى با يكديگر ردّوبدل نمودند . حضرت اسد اللّه الغالب حملهء او را ردّ نموده ، ضربتى بر او زد كه از پاى درآورد آن ملعون را و پسر او را نيز بكشت ؛ و عكرمة بن ابى جهل از ترس آن حضرت ، از پيش او گريخت .
چون مشركان حال بدين منوال ديدند ، بقيّة السّيف نيز گريختند و اللّه تعالى برگردانيد ايشان را « با خشم و نااميدى ، كه خير و ظفرى نيافتند . » 157
عمر بن خطّاب « 1 » گفت : يا اسد اللّه ! چرا زره عمرو را برنداشتى ، كه هيچ كس چنان زرهى ندارد ؟ !
آن حضرت فرمود كه : « شرم كردم كه عورت پسر عمّ خود را باز كنم . »
و عبد اللّه بن مسعود آيهء كريمهء
وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ
را چنان مىخواند :
« وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ
- بعلىّ -
وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً »
( يعنى : « كفايت كرد اللّه تعالى جنگ را به علىّ و اللّه تعالى قوىّ و غالب است بر همه كس . » )
و ربيعهء سعدى گفت : به نزد حذيفة بن اليمان آمده ، گفتم : يا ابا عبد اللّه ! بعضى اوقات مناقب امير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - را بيان مىكنم و حديث او را
هامش
( 1 ) . س : - بن خطّاب .