رؤساى چهارگانهء اطراف اداره مىشد . . . و طبعا موقع كنارهگيرى اشراف نجف ، مقدّرات آن شهر به دست اشرار مزبور افتاده و آنها نيز حاكم انگليسى را بدون قيدوشرط به نجف فراخواندند !
انگليسىها كوه حويش را ، كه مشرف بر نجف بود ، اشغال كرده ، توپهاى خود را روى آن مستقر كردند و رزمندگان نجف را در صورت تسليم نشدن ، تهديد به جنگ نمودند . آنها مدت 20 روز از گلولهباران نجف خوددارى ورزيدند . چه ، اين كار ، آتش انقلاب و هيجان عشاير شيعه را در منطقه ، و بويژه در نجف كه محل سكناى مرجع تقليد عامّ شيعيان جهان ، سيدنا الاستاد سيد محمد كاظم يزدى بود ، برمىافروخت .
از هند و ايران و افغانستان و ديگر كشورها ، پيوسته بر سر فرمانده قواى انگليس تلگراف مىريخت كه ضمن اظهار نگرانى نسبت به حال صاحب عروه ، به محاصرهء شهرى كه اقامتگاه يگانه مرجع دينى بزرگ شيعيان بود شديدا اعتراض مىكرد . سياست [ فريبكارانهء ] بريتانيا نيز مقتضى مدارا با سيد و جلب رضايت او بود . ازاينرو ، انگليسىها هرروز صبح و شام مأمورانى را نزد سيد فرستاده و به انواع وسايل متشبث مىشدند كه ايشان محترمانه نجف را به سوى شريعهء كوفه ترك كند . تا اينكه فشار به سيد پايان يافت و انگليسىها از ما ( اطرافيان ايشان ) نيز خواستار شدند كه شهر را ترك گوييم ، ولى ما از اين كار امتناع ورزيده و پاسخ داديم كه : در كنار هموطنان خويش مىمانيم ؛ اگر زنده ماندند ما نيز همراه آنها زندگى خواهيم كرد و اگر مردند ما هم با آنها مىميريم . انگليسىها همچنين از سيد خواهش كردند آذوقهاى را كه آنها ( از آب و غذا و گوشت و غيره ) براى وى مىفرستند بپذيرد و ايشان به شدت از پذيرش اين امر سر باز زد .
محاصرهء نجف پايان گرفت ، ولى انگليسىها هركس را كه مىخواست از شهر خارج شود ( خصوصا از روحانيون ) مورد بازرسى و تفتيش قرار مىدادند ، زيرا مىترسيدند مبادا همراه خويش نوشتهها يا اعلاميههايى حاوى تحريض عشاير به انقلاب و انتقام نجفيها از دولت اشغالگر بيرون ببرد . از جملهء كسانى كه انگليسىها برخى از اينگونه اوراق را نزد او يافتند ميرزا احمد [ كفايى ] يكى از فرزندان مرحوم استاد محمد كاظم خراسانى بود كه او را دستگير كرده ، به جسر بردند و زندان كردند و يك دو جلسه محاكمه نمودند و نزديك بود كه حكم به اعدام وى بدهند كه ما نزد
فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى ' صاحب عروة '" ( فارسى ) " — صفحة 665
مساهمون: على ابو الحسنى ( منذر )
ص٦٦٥