فاضل آخوند خراسانى ، و هوادار جريان مشروعهخواهى در تهران ) مشاهده مىكنيم .
آيت اللّه آقا ميرزا على اكبر مجتهد عراقى ، از علماى بسيار فاضل و وارستهء تهران در عصر مشروطيت و پهلوى ، و پدر مرحوم دكتر محمد خاور ( قاضى محترم دادگسترى ) است . عراقى از شاگردان برجستهء آخوند خراسانى بود كه آخوند به وى عنايتى خاص داشته و اجتهاد وى را امضا كرده بود . فرزند ايشان ، دكتر خاور ، مىگفت : پدرم نخستين بار كه در درس آخوند حضور مىيابد ، در خلال درس ، اشكال علمى مهمى را مطرح مىسازد . آخوند ، كمتر به اشكالات توجه نشان مىداده است ، اما سخن اين يكى را ، از ميان سروصداى مستشكلين ، از گونهاى ديگر مىيابد و مىگويد : جلوتر بيا ، ببينم چه مىگويى . پدر جلو مىرود و اشكالش را مجددا بيان مىدارد . آخوند بسيار مىپسندد و روى به سيدى كه نزديك وى نشسته و ظاهرا از فضلا و مستشكلهاى درس آخوند بوده است مىفرمايد : اگر اشكال مىكنى ، مثل اين آقا اشكال كن كه ارزشمند باشد !
دكتر خاور ، با ذكر اين نكته كه : مرحوم عراقى ، پس از شهادت شيخ فضل اللّه نورى ، از جملهء معدود عالمان تهران بود كه بزرگ و پيشواى هواداران و پيروان شهيد نورى در پايتخت محسوب مىشد ، داستان جالبى را نقل كرد كه گوياى تيزبينى و درايت عراقى است . ايشان مىگفت كه : شيخ حسن سنگلجى ، پدر شيخ غلامرضا مشهور به « شريعت سنگلجى » ( وهّابىمآب مشهور ) به اصرار از پدرم ( ميرزا على اكبر عراقى ) مىخواست كه به پسرش شريعت سنگلجى فقه و اصول درس بدهد ، ولى پدرم - به رغم اصرار فراوان شيخ حسن - تدريس به فرزند وى را نمىپذيرفت و از اين امر امتناع مىورزيد .
شيخ حسن نيز ، اينجا و آنجا ، زبان به غيبت و طعن پدرم گشوده بود . روزى يكى از دوستان پدرم به ايشان گفت : آخر ، چرا شما خواهش شيخ حسن را برنمىآوريد و با اين كار ، زبان او را پشتسر خودتان به طعنه و هتاكى باز كردهايد ؟ ! خب ، درسى به پسرش بدهيد و خودتان را از شرّ او خلاص كنيد ! پدرم جواب عجيبى به وى داد :
- من ذائقه و سليقهء پسر او را منحرف مىبينم ؛ لذا شمشيرش را با تدريس فقه و اصول به وى تيز نمىكنم !
آن زمان ، مفهوم كلام پدر براى ديگران چندان مشخص نبود ، اما گذشت زمان ، صدق تشخيص و قضاوت وى دربارهء شريعت سنگلجى را بر همگان ظاهر و آشكار ساخت ( پايان اظهارات دكتر خاور ) .
فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى ' صاحب عروة '" ( فارسى ) " — صفحة 590
مساهمون: على ابو الحسنى ( منذر )
ص٥٩٠