به « حكومت اسلامى » يا دستكم « مشروطهء مشروعه » به معنى مشروطهء منطبق بر سنن ملى و دينى جامعهء اسلامى ايران ) در برابر مشروطهء سكولار از نظر دور نداريم ، در آن صورت بايستى به جد خاطرنشان سازيم كه حاجى ميرزا ابو تراب و فقيهان وارستهء همانديش وى نظير صاحب عروه ، آخوند ملا محمد على مجتهد رستمآبادى ، آخوند ملا قربانعلى زنجانى و حاج شيخ فضل اللّه نورى ، هيچگونه تمايلى به « استبداد » و « خودكامگى » نداشتهاند ( بلكه با آن ، بهعنوان جلوهاى از « فرعونيت » و « شرك » ، سخت مخالف بوده ) و صرفا درپى اجراى احكام مترقى و دادگرانهء اسلام بودهاند . و البته ايجاد اغتشاش و آشوب در كشور و تضعيف بىرويّهء حكومت مركزى را نيز به زيان اسلام و ايران تلقى كرده و با آن شديدا مخالفت مىكردهاند . . .
اولين مطلبى كه حاجى ميرزا ابو تراب در رسالهء تذكرة العافل مطرح مىكند « نياز اجتماع به قانون » است : « حفظ نظام عالم ، محتاج به قانون است و هرملتى كه تحت قانون داخل شدند و بر طبق آن عمل نمودند امور آنها [ بسته ] به استعداد قابليّت قانونشان ، منظّم شد » . « 1 » با اين پيش پرده ، سپس تأكيد مىورزد كه اسلام ، حاوى بهترين و كاملترين قوانين بوده و باوجود آن ، ما نيازى به وامگيرى از قوانين برساختهء بشرى در شرق و غرب جهان نداريم :
به حمد اللّه ما طايفهء اماميّه بهتر [ ين ] و كاملترين قوانين الهيّه را در دست داريم . چونكه اين ، قانونى است كه وحى فرموده او را خداوند عالم به سوى اشرف رسلش و خاتم انبيايش ، و وحى فرموده كه :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي
« 2 » . . . و جامع است جميع ما يحتاج اليه النّاس « 3 » را . . .
قانون الهى ما ، مخصوص به عبادات نيست ، بلكه حكم جميع موادّ سياسيّه را بر وجه اكمل و اوفى دارا است ، حتى ارش الخدش . « 4 » لذا ما ابدا محتاج به جعل قانون نخواهيم بود . . . « 5 »
به باور نويسندهء تذكرة الغافل ، مخالفت با قوانين الهى ( كه على الاصول ، « خودسرى و خودكامگى » حكام و سلاطين ، مىتواند مصداقى بارز از آن قلمداد شود )
هامش
( 1 ) . تذكرة الغافل ، ص 2 .
( 2 ) . سورهء مائده ، آيهء 3 : امروز ( روز غدير خم ) دينتان را برايتان كامل ساختم و نعمتم را بر شما تمام نمودم .
( 3 ) . تمامى آنچه كه مردم [ در زندگى فردى و اجتماعى خويش ] بدان نيازمندند .
( 4 ) . ديهء جراحتى است كه توسّط شخصى بر بدن كسى وارد آمده است .
( 5 ) . تذكرة الغافل ، صص 2 - 3 .