همراه خود چراغ مىبردهاند .
اين داستان را دختر مرحوم آسيد عبد النبى برايم نقل كرد ( مادر مادر من ، دختر آسيد عبد النبى است و دختر آسيد عبد النبى خالهء من مىشود . ما از جانب مادرى به شيخ انصارى مىرسيم ) . دختر آسيد عبد النبى تعريف مىكرد كه :
پدرم خانهء بحر العلوم رفته بود . كوچهء منتهى به خانهء بحر العلوم ، يك قسمت آن باريك بود و بعد كه يك پله مىخورد فضا كمى بزرگتر مىشد . زمانى كه پدرم از خانهء باجناق خويش بيرون آمده وارد كوچه مىشود و در گذر از كوچه ، به پلهء مزبور مىرسد ، چشمش به فرد عربى مىخورد كه آنجا ايستاده بود . عرب خم مىشود و دست پدرم را مىبوسد . معلوم مىشود كه براى ترور ايشان در كمين ايستاده بوده است . فرد عرب مىگويد : سيد ، خدا به تو رحم كرد و سرفهات نجاتت داد ! مىگويد : چطور ؟ پاسخ مىدهد :
- اين دو ليرهء طلا را ببين . اين دو ليره را به من داده و گفتهاند كه : آسيد محمد كاظم يزدى امشب به خانهء بحر العلوم رفته است . در كمين باش ، تا از خانهء او درآمد او را بزن و بكش . تو كه از خانه بيرون آمدى ديدم سيد است و ترديدى نداشتم . اما سرفه كه كردى ، ديدم نه ، صدا صداى سيد نيست ترمز كردم و و دست نگه داشتم تا نزديكتر شوى . نزديك كه شدى ديدم نه سيد نيستى .
آنوقت آسيد عبد النبى مىنشيند و او را نصيحت مىكند ، كه : انسان نبايد يك فرد مسلمان ، بىگناه ، مجتهد ، مرجع تقليد ، سيد اولاد پيغمبر را به خاطر دو ليره به قتل برساند . اين چه كارى است ؟ موعظهاش مىكند و او را پشيمان ساخته و توبه مىدهد .
عجيب است كه آن همه فشار و تهديد ، كمترين تأثيرى در همت و ارادهء كوهآساى سيد نداشت !
* پايدارى شگرف سيد در برابر آزارها و تهديدها
به رغم همهء فشارها ، آزارها و تهديدها ، سيد بر تشخيص قاطع دينى و سياسى خويش كاملا استوار ماند و داغ يك لحظه عقبنشينى از مواضع اصولى خويش در برابر عناصر تندرو و سكولار را بر دل مخالفان نهاد .
مهدى بامداد خاطرنشان مىسازد : « در قضيهء مشروطيت ، او موافق نبود و در آنجا [ يعنى نجف ] جدا مخالفت خود را ابراز و اظهار مىداشت . براى اين موضوع ، زمانى قصد كشتن او را داشتند ولى موفق نگرديدند و او با هيچگونه ترسى بر مخالفت خود