بعد از آنكه در ايران ، مشروطيت برقرار شد و از اطراف ايران شكايات رسيد و از موثّقين به جهت مرحوم آخوند و حضرت آقاى آقا سيد محمد كاظم يزدى و ساير آقايان ، آقاى آقا سيد محمد كاظم كه از اول قبول نكرده بودند بيشازپيش مورد توجه گرديده ، در ايران و ساير ولايات و ممالك خصوصا اعراب باديه گرديدند . و تا به حال عرب از مجتهد عجم تقليد نكرده است و عرب حالا از آقا سيد محمد كاظم تقليد مىكند و روزبهروز كار آقاى آقا سيد محمد كاظم بالا گرفت .
از آن طرف ، شكايات معتمدين ايرانى مرحوم آخوند ، ايشان را متزلزل در حكم كرد ، جمعى هم در خيال افتادند كه سلطنت ايران را شرعى كنند و به نظر مرحوم آخوند جلوه دادند كارها اصلاح نمىشود مگر به حركت خود [ آخوند ] به ايران . و به دار زدن مرحوم حاج شيخ فضل اللّه مجتهد در تهران . . . بيشتر اسباب حرف و دستاويز مريدان آقاى سيد محمد كاظم شد و خود مرحوم آخوند هم از دار زدن آقا شيخ فضل اللّه افسرده بودند ، اين جملات اسباب شد كه مرحوم آخوند عزم حركت بهسمت ايران كردند و جمعى از ايرانيها كه يكى از آنها جناب آقا سيد عبد الرسول يزدى است كه الآن در كاظمين است . . .
رفتند درب خانهء آقاى آقا سيد محمد كاظم كه : حضرت آيت اللّه آقاى خراسانى خيمه بيرون دروازهء نجف زدهاند ، بياييد همراه شويد و الا فردا مىآييم و شما را مىبريم . آقاى آقا سيد محمد كاظم هم در بالاى بالاخانه بودند و ابدا جواب ندادند . همانروز عصر مرحوم آخوند در خارج شهر نجف چادر زده تشريف بردند ، آنچه در نجف قلمگير شد كه در خدمت مرحوم آخوند حركت مىنمايند قريب شش هزار نفر بودند .
بارى ، شب مرحوم آخوند در خيمهء خود خارج از شهر نجف ، در نهايت صحّت بودند .
صبحى ، از براى اداى فريضه برخاسته بودند ، وضو گرفته اداى فريضهء صبح فرموده و يك فنجان آبگرم ميل فرموده ، پيشخدمت كه عقب كارى رفته برگشته وارد چادر شده ديده بود مرحوم آخوند بهطور سجده استراحت فرمودهاند . گمانش اينكه خواب رفته بعد از ساعتى دو سه نفر از محرمهاى مرحوم آخوند وارد مىشوند و پيش مىروند ، ملاحظه مىكنند مرحوم آخوند از دنيا رفتهاند . حالا سكته كرده بودند ؟ كسى نمىداند ؛ به مرضى ديگر فوت شدند يا طورى ديگر شده ؟ خدا داناست !
بهرحال روز بعد كه قرار بود همهء اهل نجف به مشايعت مرحوم آيت اللّه خراسانى از شهر بيرون آيند از براى تشييع جنازه بيرون آمده بودند . حكايت فوت آن مرحوم ، ديگر چيزى در نجفاشرف دستگير ما نشد از اخبار آن دوره . . . « 1 »
هامش
( 1 ) . خاطرات نوّاب وكيل . . . ، صص 494 - 496 .