اينجانب ملتزم به توالى آن نخواهم بود و بر سر كار البته معلوم است كه هيچوقت غير از مرضات حضرت خالق متعال و آسايش نوع مسلمين غرضى نداشته و ندارم .
چنان كه قبلا هم به نقل از نامهء ( احتمالا ) يكى از علماى تهران به فرزند سيد در نجف آورديم ، سيد در حمايت از عين الدوله ، روى برنامهء اصلاحات مالى و اقتصادى وى در جهت « تطابق دخلوخرج ايران » ، و عدم استقراض از بيگانگان ، تكيه كرده بود ( متن نامه قبلا گذشت ) .
پاسخ فوق ، ديدگاه و موضع كلّى سيد را در قبال حركتى كه از سال 1323 ق موجوديت دولت عين الدوله را هدف گرفته و مردم را - به نحوى فزاينده - عليه حكومت مىشورانيد ، روشن مىسازد . در توضيح مبانى اين ديدگاه ، بايد گفت :
ايران اسلامى شيعه ، در عصر سيد ، همچون شكارى مجروح ، در چنگ گرگ روس و روباه انگليس دستوپا مىزد و هرزمان با جدا شدن و فرورفتن تكهاى از پيكر آن در كام آن دو قدرت استعمارى ، ضعيفتر و نزارتر مىشد . نخست ، 17 شهرآباد و استراتژيك قفقاز ، با حملهء روسها از ايران جدا شد و سپس به فاصلهء سه دهه از آن تاريخ ، زور و تزوير انگليس ، پيوند ديرين هرات و افغانستان را از كشورمان گسست .
آنگاه نوبت مناطقى چون شمال خراسان قديم ( مرو و سرخس و بخارا و . . . ) بود كه با فشار دستگاه تزارى و خيانت ستون پنجم ، يكانيكان ، از هضم رابع همسايهء شمالى بگذرد . در بخش باقىماندهء ايران بزرگ نيز ، قراردادهاى استعمارى يكى پس از ديگرى ، سلطهء همسايگان زورگو و سلطهجوى اين سرزمين را بر مقدّرات كشورمان گستردهتر ، عميقتر و محكمتر مىساخت . . .
در آن حول و ولا ، امكان درگيرى « نظامى » ايران با آن دو قدرت استعمارى وجود نداشت . زيرا ، درگيرى ، حكم « جنگ نابرابر » را داشته و حرف آخر را در آن ، زرّادخانههاى پيشرفتهء اروپايى مىزد ، و از قضا ، حريفان تيزچنگ ايران ، منتظر كوچكترين بهانه بودند تا بهعنوان فرصتى طلايى جهت دستيابى به مطامع ديرين خويش در اين سرزمين ، از آن بهره گيرند ( فرانسويها در اوايل قرن نوزدهم ، در پى يك سيلى كه وزير وطنخواه الجزايرى به گوش سفير زورگو و متكبر فرانسه نواخت ، هرگونه نزاكت و رودربايستى را كنار گذاشته ، الجزاير را رسما اشغال و بيشاز يك قرن مورد غارت و كشتار و استثمار قرار دادند و دامنهء اين تجاوز آشكار و وحشيانه را به كشورهاى
فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى ' صاحب عروة '" ( فارسى ) " — صفحة 326
مساهمون: على ابو الحسنى ( منذر )
ص٣٢٦