برگرديم سر اصل ماجرا :
وقتى خالد بن وليد با سربازان خود از كار قبيلهء اسد و غطفان فراغت يافت قصد « بطاح » نمود كه همان سرزمين مالك بن نويره بود ، وقتى افراد خالد به آنجا رسيدند كسى را در آنجا نيافتند ، چون مالك قبلا قبيله خود را متفرق كرده بود و توصيه كرده بود كه بر دين اسلام باقى مانند و از برخورد با خالد پرهيز نمايند ، تا خداوند پراكندگى را گردآورد . خالد نفرات خود را به تعقيب ايشان فرستاد سربازان ، مالك بن نويره و تنى چند از بنى يربوع را آوردند ، و به خالد تسليم نمودند سپس اتفاقى رخ داد كه گوشهاى از آن را با نهايت تأثر و تأسف نقل مىكنيم .
اسيران را دست بسته در حالى كه « ليلى » زن مالك ابن نويره نيز در ميان ايشان بود ، نزد خالد آوردند . « ليلى دختر منهال » به گفتهء مورخين در زيبائى بويژه زيبائى چشم و پاها از مشهورترين زنان عرب بود .
مىگويند زنى از لحاظ جمال چشمها و زيبائى پاها مانند او ديده نشده بود . اين زيبائى خيرهكننده بود كه خالد را مفتون ساخت .
در حالى كه ميان خالد و مالك گفتگو در گرفته بود ، زن زيباى مالك نيز در كنار او بود ، سرانجام خالد گفت : اى مالك تو را خواهم كشت .
مالك گفت : آيا همكار تو ( ابو بكر ) چنين فرمانى به تو داده است ؟
مالك گفت : اى خالد ما را پيش ابو بكر بفرست تا او خود در مورد ما تصميم گيرد . « عبد اللّه ابن عمر » و « ابو قتاده انصارى » به حمايت از مالك اصرار كردند و از خالد خواستند مالك و همراهانش را نزد خليفه گسيل دارد . ولى خالد گفت ممكن نمىباشد از كشتن وى دست بردارم . سپس به « ضرار بن اوزر اسدى » دستور داد تا مالك را گردن زند .
علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى ) — صفحة 267
مساهمون: مهدى لطفى
ص٢٦٧