نقشى ز رخِ يار زدى تا همه خوبان * در خلوتِ خود پرده پندار دريدند
خون شد دل عشّاقِ جهان از غمِ عشقت * و آن صيحه كه از آن دلِ خونبار شنيدند
آهِ على آتش شد و در دستِ تو افروخت * كز دست تو ، اهلِ دلِ بيمار ، چه ديدند !
توفانِ تو آشفت و فروريخت سقيفه * رفتند و ندانيم دگر در چه اميدند !
جمادى الأخرى