بندهاى آهنين از پيكرم مىگشائى و خواهرت را به همسرى من درمىآورى زيرا توبه كردم ابو بكر نيز گفت : چنين كردم و ام فروه بنت ابى قحافه را به همسرى او درآورد اشعث شمشير كشيد به بازار شترفروشان رفت و هيچ شتر نر و مادهاى را نديد مگر پى كرد بانگ بلند شد كه اشعث كافر شده . اشعث گفت : كافر نشدم و ابو بكر خواهرش را به من داد اگر در شهر خود بوديم بهگونه ديگر سور مىداديم اى مردم مدينه بخوريد و صاحبان شترها بيايند عوض آن را بگيرند ( تاريخ طبرى 1 / 276 ، ثمار القلوب ثعالبى ص 69 ، استيعاب 1 / 51 ، كامل ابن اثير 2 / 160 ، مجمع ميدانى 2 / 341 ، اصابه 1 / 51 )
7 - درباره سؤال از خلافت از پيامبر مگر احاديث پيامبر را نشنيده بود و علّامه امينى دهها حديث در اينباره ذكر مىكند كه چند نمونه آن عبارت است از پيامبر فرمود : من كنت مولاه فعلىّ مولاه ، انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى ، اوحى الىّ فى علىّ ( عليه السّلام ) ثلاث انّه سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغرّ المحجّلين ، علىّ ولىّ المومنين من بعدى ( تاريخ بغداد 4 / 339 )
617 - ناتوانى ابو بكر در پاسخ به يهودى
از أنس بن مالك آوردهاند يك يهودى نزد ابو بكر آمد و گفت : سوالهايى دارم كه جز پيامبر يا وصىّ او نمىتواند جواب دهد ابو بكر گفت : بپرس . گفت : مرا خبر ده چيزى را كه خدا ندارد ؟
و چيست كه در آستانه خدا نيست ؟ و چيست كه خدا نمىشناسد ؟ ابو بكر گفت : اين سوالها از كسانى است كه دشمن باطنى دين هستند و خواستند او را آسيب رسانند به پيشنهاد ابن عباس همگى نزد على ( عليه السّلام ) رفتند ابو بكر قضيه را شرح داد و حضرت از يهودى خواست سوالهايش را بپرسد فردّ اليهودى المسائل فقال علىّ ( عليه السّلام ) امّا لا يعلمه اللّه فذلك قولكم يا معشر اليهود انّ العزير ابن اللّه و اللّه لا يعلم انّ له ولدا و امّا قولك اخبرنى بما ليس عنده ظلم للعباد و اما قولك اخبرنى بما ليس للّه فليس له شريك فقال اليهودى اشهد ان لا إله الا اللّه و ان محمّد رسول اللّه و انّك وصىّ رسول اللّه فقال ابو بكر و المسلمون لعلىّ ( عليه السّلام ) يا مفرّج الكرب ( المجتنى لابن دريد ص 35 ) حضرت على ( عليه السّلام ) فرمود : آنچه خدا نمىداند حرف شما يهوديان است كه عزير پسر خداست و آنچه نزد خدا نيست ظلم است و آنچه خدا ندارد شريك است پس يهودى گفت :