تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه الغدير در هزار نكته ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
3 - در كتابهاى مهمّ اهل سنّت مانند صحيح بخارى كتاب الوصيه ، صحيح مسلم ( 2 / 10 ) و . . . از پيامبر آورده‌اند : انّه قال ما حقّ امرئ مسلم له شئ يوصى فيه يبيت ليلتين الّا و وصيته مكتوبة عنده : شايسته نيست مسلمانى كه چيزى براى وصيت دارد دو شب را صبح كند مگر وصيتش نوشته شده نزدش باشد و عبد اللّه بن عمر گفت : از وقتى اين‌را از پيامبر شنيدم هيچ شبى به صبح نرساندم مگر وصيتم نزدم بود . آيا درست است در امور جزئى انسان وصيت داشته باشد و در امر مهمى مثل سرپرستى امت سفارشى نداشته باشد . مگر پيامبر از عبد اللّه بن عمر كه به عمر گفت : رعية النّاس اشدّ من رعية الابل و الغنم ما ذا تقول عزّ و جلّ اذا لقيته و لم تستخلف على عباده ( سنن بيهقى 8 / 149 ، عن صحيح مسلم ، سيره عمر 4 / 190 ، رياض النضره 2 / 74 و . . . ) و عايشه كه به پسر عمر گفت : سلام مرا به عمر برسان و بگو لا تدع امّة محمّد بلا راع ( الامامه و السياسه 1 / 22 ) و معاويه كه در قضيه خلافت يزيد گفت : انّى ارهب ان ادع امّة محمّد بعدى كالضأن لاعى لها ( الامامه و السياسه 1 / 151 ) كمتر بود كه اينها اين امر را دريافته بودند و پيامبر درنيافته بود ؟ 4 - ابو بكر آرزو مىكند خلافت را به عمر يا ابو عبيده داده بود مگر در ميان اصحاب بهتر از آن دو نفر نبودند ؟ مگر حضرت على ( عليه السّلام ) كه آيه تطهير دربارهء او نازل شده بود نبود ؟ 5 - دربارهء خانه حضرت زهرا ( س ) كافيست به احاديث پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) توجه شود كه دربارهء او فرمود : فاطمة بضعة منّى يسرّنى ما يسرّها : فاطمه ( س ) جزئى از من است شاد مىكند مرا هرچه او را شاد كند يا فاطمة انّ اللّه يغضب لغضبك و يرضى لرضاك : اى فاطمه همانا خداوند به خشم تو خشم مىكند و به رضاى تو راضى مىشود من عرف هذه فقد عرفها و من لم يعرفها فهى بضعة منّى هى قلبى و روح التّى بين جنبىّ فمن آذاها فقد آذانى : هركسى فاطمه را مىشناسد كه مىشناسد و هركس نمىشناسد او جزئى از من است او قلب و روح من است هركس او را بيازارد مرا آزرده است ( اغانى 8 / 156 ) و از طرفى بنگر كانت صلوات اللّه عليها تدعو عليه بعد كلّ صلّوة صلّته ( الامامه و السياسه 1 / 14 ، رسائل جاحظ ص 201 ، اعلام النساء 3 / 125 ) 6 - امّا اشعث ، از دين برگشته با مسلمين پيكار كرد او را دستگير كرده و نزد ابو بكر آوردند ابو بكر گفت : مىدانى چه كردى بگو با تو چه كنم ؟ اشعث جواب داد با من نيكوئى مىكنى