ملكى صبح و شب برانگيزد كه آنها را تقديس كند .
و علّامه امينى در ادامه اشكالاتى به عمر وارد مىكند كه بعضى از آنها به شرح زير است :
الف ) آيا عمر فكر كرد هركس كنيهاش ابو عيسى است يعنى او پدر حضرت عيسى است كه دست فرزندش را گاز گرفت ؟
ب ) عمر به پسرش گفت : مگر كنيههاى عرب را نمىشناسى ابو مرّه و . . . در حالى كه پيامبر از كنيه ابو مرّه نهى نمود و آن كنيه ابليس است ( لسان العرب 7 / 18 )
ج ) وقتى عمر به مغيره بن شعبه ايراد گرفت چرا خود را ابو عيسى گذاشتهاى و او گفت : پيامبر مرا ابو عيسى كنيه نهاد و عمر گفت : انّ رسول اللّه قد غفر له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر عمر خواست بفهماند پيامبر گناه كرده ولى خدا او را بخشيده است .
د ) عمر ندانست كه ذالقرنين يك پادشاه بوده و فكر كرد ملك است و داستان ذى القرنين در سوره كهف آمده و البته در اسلام ذى القرنين حضرت على ( عليه السّلام ) است كه پيامبر فرمود :
ايّها النّاس اوصيكم بحبّ ذى قرنيها اخى و ابن عمّى علىّ بن ابيطالب ( عليه السّلام ) فانّه لا يحبّه الّا مؤمن و لا يبغضه الّا منافق من احبّه فقد احبّنى و من ابغضه فقد ابغضنى ( رياض النضره 2 / 214 ، تذكره ابن جوزى 17 ، شرح ابن ابى الحديد 2 / 651 ) : اى مردم شما را به دوست داشتن صاحب دو قرن برادرم و پسرعمويم على ( عليه السّلام ) سفارش مىكنم زيرا او را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد هركس او را دوست دارد مرا دوست داشته و هركس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته و قال ( صلّى اللّه عليه و آله ) لعلىّ انّ لك فى الجنّة بيتا و انت لذو قرنيها كه در شرح اين حديث گفتهاند يعنى صاحب دو طرف بهشت هستى و سير مىكنى تمام بهشت را چنان كه ذى القرنين تمام زمين را سير كرد و خود حضرت على يادى از ذى القرنين نمود و فرمود : دعا قومه الى عبادة اللّه تعالى فضربو على قرنه ضربتين و فيكم مثله قومش را به خدا فراخواند دو ضربت جلوى سر او زدند و در ميان شما هم مثل اوست . كه گفتهاند مقصودش يا خودش بوده كه يك ضربت عمرو بن عبدود و يكى هم ابن ملجم به سرش زد و يا منظورش حسن و حسين ( عليهما السّلام ) بود كه آنها را مىكشيد
خلاصه الغدير در هزار نكته ( فارسى ) — صفحة 641
مساهمون: رضا معراجي
ص٦٤١