535 - عمر و نوزاد عجيب
سعيد بن جبير نقل مىكند زنى را نزد عمر آوردند كه فرزندى به دنيا آورده بود كه از نصف به بالا دو شكم و دو سر و چهار دست و دو عورت بود و از نيمه به پائين دو پا داشت مثل ديگران و . . . عمر پس از مشورت با اصحاب پيامبر و ناتوانى آنها در جواب خدمت حضرت على ( عليه السّلام ) فرستاد و سؤال نمود حضرت فرمود : آنها را با مادرشان نگه داريد و مخارج آنها را بدهيد عمر نيز چنين كرد . مادر آنها مرد و طفل بزرگ شد و يكى از آنها خواستار ازدواج شد .
عمر فرستاد خدمت حضرت على ( عليه السّلام ) كه چه كنيم ؟ اگر يكى بخواهد جماع كند و ديگرى مخالف آن باشد ؟ حضرت تكبير گفت و فرمود : انّ اللّه احلم و اكرم من ان يرى عبدا اخاه و هو يجامع اهله و لكن عللّوه ثلاثا فانّ اللّه سيقضى قضاء فيه خداوند صابرتر و كريم تر است كه بگذارد بندهاش نگاه كند برادرش را كه با اهلش جماع مىكند . سه روز تأخير اندازيد به زودى خداوند حكمى جارى مىكند . چنين كردند ، بعد از سه روز آنكه طلب ازدواج داشت مرد . عمر مشورت كرد با اصحاب گفتند او را قطع كن از بدن . عمر گفت : زندهاى را براى مردهاى بكشيم ؟ و زنده هم فرياد مىزد مرا نكشيد من مسلمانم . عمر نزد حضرت على ( عليه السّلام ) فرستاد و گفت : چه كنيم حضرت فرمود : ان تغسلوه و تكفّنوه و تدعوه مع ابن امّه يحمله الخادم اذا مشى فيعاون عليه اخاه فاذا كان بعد ثلاث جفّ فاقطعوه جافا و يكون موضعه حيّا لا يألم فانّى اعلم انّ اللّه لا يبقى الحّى بعده اكثر من ثلاث يتأذىّ برائحة ننته و جيفه . غسل دهيد و كفن كنيد و خادمى بگذاريد كه كمككار زنده باشد وقتى خواست راه برود بعد از سه روز خشك مىشود آن را قطع كنيد و موضع زنده درد نخواهد داشت و من مىدانم خدا بدن زنده را بعد از آن سه روز بيشتر باقى نمىگذارد زيرا اذيت مىشود از بوى مرده .
ففعلوا ذلك فعاش الاخر ثلثة ايّام و مات فقال عمر يا بن ابيطالب فما زلت كاشف كلّ شبهة و موضع كلّ حكم ( كنز العمال 3 / 179 ) چنين كردند و آن قسمت زنده سه روز زنده بود و مرد پس عمر گفت : اى پسر ابو طالب تو همواره برطرفكننده شبهه و روشنكننده هرحكمى هستى .